تبليغاتX
مشق شیدایی بیدل

مشق شیدایی بیدل

اینجا ایینه ی روح منه ..از بیدلی هایم مینویسم

دوستت دارم.....

 

 

دوستت دارم!

 


دلم لبريز اندوه است و تنگ دوستت دارم

 


بخوان شعري به آهنگ قشنگ دوستت دارم

 


قدمهاي مرا باران به سمت خانه تان آورد

 


به دستم شاخه ي ياسي به رنگ دوستت دارم

 


دلم شد تنگ آن روزي که مي زد دست معصومت

 


مرا در کوچه ي رندان به سنگ دوستت دارم

 


کلاس اول عشق و دو همشاگردي عاشق

 


من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستت دارم

 


نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق باران را

 


به روي دفتري کاهي به زنگ دوستت دارم

 


در و ديوار اين خانه پر است از شعر و افسانه

 


پر از نقاشي بي آب و رنگ دوستت دارم

جلیل صفربیگی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:53  توسط بیدل  | 

چه کنم؟.........

 

 

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

 

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

 

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم

 

زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

 

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند

 

سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم

 

من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام

 

چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم

 

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

 

ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:35  توسط بیدل  | 

دیاریما گل...

 
اورک بهانه توتوب اوت وئریر قراریما گل
 
گولوم ترحم ائیله سولموش اعتباریما گل
 
چیخیر یئریندن اورگ تیترئیر الیمده قلم
 
گوزومده دالغالانیب چن دوشوب دیاریما گل
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:45  توسط بیدل  | 

شب خجالت من از لب تو در راه است

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده  چشم آن کمان ابروست! 

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:49  توسط بیدل  | 

فقط نگاه میکنم

 

فقط نگاه میکنم...

نگاه پر نیاز من

مقابل نجابت چشمهایت سکوت میکند

اکنون نوبت توست

و من در انتظار ترنمی در چهره ات، ثانیه ها را ملامت می کنم!

تو لبخند می زنی،و سکوت شکسته می شود..

اما هنوز چراغهای رابطه خاموش اند،....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:1  توسط بیدل  |