|
مشق شیدایی بیدل
|
شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم
نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم
از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم
من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام
چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم
يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است
ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!
به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است
به من! که هر نفسم آه در بی آه است
در آسمان خبری از ستاره من نيست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
به جای سرزنش من به او نگاه کنيد
دليل سر به هوا بودن زمين ماه است
شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!
کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است
شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار
شب خجالت من از لب تو در راه است....
فقط نگاه میکنم...
نگاه پر نیاز من
مقابل نجابت چشمهایت سکوت میکند
اکنون نوبت توست
و من در انتظار ترنمی در چهره ات، ثانیه ها را ملامت می کنم!
تو لبخند می زنی،و سکوت شکسته می شود..
اما هنوز چراغهای رابطه خاموش اند،....
مبتلا
نه همزبانی نه همنوایی
تا بگویم من زعشقت حکایتی
نه مهربانی نه چاره سازی
تا کنم از سوز پنهان شکایتی
شکایتی....
نوای منی بینوای توام
بلای منی مبتلای توام
سرود منی چنگ و عود منی
وجود منی تار و پود منی
منم غباری به کوی تو
منم که مستم به بوی تو
به بوی تو..........

من که در دام هلاک افتاده ام
من که چون اشکی به خاک افتاده ام
عاشقی دیوان ای افسرده جانم
بیدلی بی حاصلی بی آشیانم
من کی ام درد آشنایی
بی نصیبی بی نوایی
منم غباری به کوی تو
منم که مستم به بوی تو
به بوی تو..........