بسم الله الرحمن الرحیم...رحیم...رحیم...رحیم..
خدا یا..خدا جون من..تویی که بود و نبود منی،باهام قهری؟
دلم بدجوری گرفته،هرجارو نیگا میکنم جز تاریکی و ابهام چیزی نمیبینم...نمیبینم.
نمیخوای نیگام کنی؟..این منم ها،من.
میدونم هیچ وقت تواین 21 سالی که ازت عمر گرفتم بده خوبی برات نبودم.اره حق داری نیگاه نکنی،چیزی ندارم که ارزش تماشا کردن داشته باشه ..ولی یچیزو دارم...عشق، عشقی که وقتی نگاهش میکنم،وقتی با اشکام تمیزش میکنم، میتونم رد نور بجا مونده از تورو توش ببینم.
نمیخوای دست منو بگیری؟..به اسم اعظمت(؟) قسم میخوام بپرم..ولی کو پر پرواز؟..اینجوری منو بحال خودم بزاری بد ترم میشما،با زدن هم بیشتر تو زمین فرو میرم..میخوای چیزی از من باقی نمونه؟
خودت گفتی هرکس یه قدم بهت نزدیک بشه تو ده قدم(شایدم بیشتر)بهش نزدیک میشی.اصلا بگو ببینم این عشقی که من دارمو خودت بهم دادی؟..میخواستی باهاش عذابم کنی یا بکشیم طرف خودت؟..
بازم مثل همیشه ی مراحل زندگیم اینبارم سختترین راهو جلوم گذاشتی و باز هم منو بحال خودم رها کردی تا
توش بمونمو بسوزم...خدااااااااا..میخوام گریه کنم...گریه...
میگن تو سختیا و مشکلات به خدا توکل کنید..خودت اینو گفتی مگه نه؟..یعنی اگه همه چیرو بسپرم دست خودت نیگام میکنی؟..دستمو میگیری؟..من که جز تو کسی رو ندارم،دارم؟..
و بازم میگن وقتی دیدی همه درا بروت بسته س از دوروبریات..از ادمای خوب بخواه برات دعا کنن، خدا دعای اونارو میشنوه چون از زبون اونها که گناه نکردی..
اهای تویی که داری مشق منو خط میزنی..اره با توام..دعام میکنی؟..اگه میخوای این لطف رو در حق من بکنی دعاتو بزار لای دو تا صلوات،بده دست فرشته ها برسونن دست خدا..
ببینم چیکار میکنیا...انشاءالله که بتونم جبران کنم...
یا محمد(ص)..
یاحق..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:50  توسط بیدل
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 22:26  توسط بیدل
|
| 1 |
2 |
3 |
4 |
| 5 |
6 |
7 |
8 |
| 9 |
10 |
11 |
12 |
| 13 |
14 |
15 |
| |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:37  توسط بیدل
|
بسم الله دلای شکسته
انگار تا همیشه باید
در پی چشمهای تو ستاره های جاده را رسوا کنم
وچه طولانی است
این شبهای بی ستاره ی جاده...
خدایا
به هر که دوست میداری بیاموز که
عشق از زندگی کردن بهتر است
وبه هر که دوست تر میداری بچشان که
دوست داشتن از عشق برتر است..
دوستت دارم پری من
بیدل تو
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 16:41  توسط بیدل
|
بسم الله بهار و سبزه
پاییز سالی که گذشت با همه ی ۲۰ پاییز گذشته ی من فرق داشت .برای اولین بار تو عمرم خورشید آسمون مه الود دلم از مشرق عشق طلوع کرد ...اره مشرق عشق..من عشقو شرقی میدونم .تابش خورشید شرقی با ابر ها ی سیاه دلم بارون محبتو مهون ترک های کویری دلم کردن و یه پری ارام و شاد یه دونه ی سیب تو زمین سیراب از مهر دلم کاشت.
دونه جوانه زدُنهال شد.نهال بزرگ می شد و دل من کوچیک و کوچیکتر.درخت سیب ریشه هاش با دل خیس از عشق من سیراب می شد.همچنان که درخت قد می کشیدو به بار می نشست پری شیطون و بازیگوش از شاخه هاش بالا می رفت و هر از چند گاهی یکی از شاخه هاشو میشکوند.این شکستن ها تنه ی جوون درخت رو قطور تر و محکم تر میکرد.
چند وقت که گذشت دیگه از دل خبری نبود.درخت بود و سیب ...سیبای سرخ..سرخ تر از همه ی سیبایی که تا حالا دیده بودمو نداشتم..
دیگه نه منی وجود داشت و نه پری مهربون و شیطون...منو پری شده بودیم "ما"...چیه می پرسی چجوری؟...خوب جوابش ساد ه س:
تنه درخت از پری بود و ریشه هاش از من و میوه هاش:
میوه هاش "ما" بودیم...ما
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 13:21  توسط بیدل
|