دارم اسباب كشي ميكنم به يه جاي بهتر با امكانات خيلي باحالتر..كجاس؟..اين زير بيده:
http://bidelihayam.blogsaz.com
خوبب..ديگه توضيح نميدم..خودتون بياين ببينين..يه چايي چيزي هم ميزارم جلوتون..نترسين از گشنگي تلف نميشيد.
اینجا ایینه ی روح منه ..از بیدلی هایم مینویسم
دارم اسباب كشي ميكنم به يه جاي بهتر با امكانات خيلي باحالتر..كجاس؟..اين زير بيده:
http://bidelihayam.blogsaz.com
خوبب..ديگه توضيح نميدم..خودتون بياين ببينين..يه چايي چيزي هم ميزارم جلوتون..نترسين از گشنگي تلف نميشيد.
بسم الله نازنین
بیقرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه،بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب
در دلم هستی و بین من تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی فقس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه ی مساله هاست >> فاضل نظری
همیشه دوست داشتم عاشق کسی شم که بتونه منو شاعر کنه،عاشق کسی که بتونه تمام احساسات قشنگ و دوست داشتنی رو در وجودم زنده کنه، کسی که بشه دنیای من، کسی که تا هست زنده باشم، کسی که وقتی به آسمون نگاه می کنم و ستاره ها رو می بینم یاد اون بیفتم، کسی که در تمام لحظاتم وجود داشته باشه، عاشق کسی که واسش زنده باشم و واسش بمیرم، کسی که حتی اگه ازم فاصله داشته باشه بازم کنار خودم حسش کنم. و الان فکر می کنم تمام اینا واسه اینکه بفهمم عاشق شدم کافیه.
و حالا مدتهاست که من عاشق شدم.عاشق یار مهربون و دوست داشتنیم که با ورودش به زندگیم منو شاعر کرد .... شد دنیای من... شد تنها ستاره زندگیم.... شد تنها بهانه من واسه زندگی... شد کسی که به هر جا نگاه میکنم اونو میبینم... ومن در هر لحظه هزاران مرتبه خالق بزرگ رو به خاطر این هدیه اش که تمام زندگیه منه شکر می کنم.
سفیده سفیده مثل چشات پری من.کاغذو میگم.قلم تو دستمه رنگا تو دلم و تصویرت تو چشام.با نوری که به چشام بخشیدی تصویر توی چشمامو منعکس میکنم روی سفیدی کاغذ.خیلی وقته نقاشی نمیکشم اممم از کجا شروع کنم؟..خیلی چشاتو دوست دارم.وقتی می بینمشون همه ی دردامو فراموش میکنم.از چشات شروع میکنم به خودم جرات میدهم و یه خط روی انعکاس چشمات میکشم.خطا همینطور زیر قلمم جون میگیرنو.... تمومه.یه جفت چشم که نمیشه قشنگی شونو توصیف کرد روی کاغذن.واییی..دستام سست میشن...قلم میافته..وبه دنبال اون چشام تو سیاهی چشمات غروب میکنن....
صدام میزنی..چشامو باز میکنم.وایی خدای من..اینجا یه تکه از بهشته.همه جا بوی تورو میده.صدات میاد اماهرچی نگاه میکنم نمیتونم ببینمت.مگه میشه تو این فضا بیدار موندو مست نشد.اینبار مست مست میشمو بالاتر میرم...
به جایی رسیدم که دیگه مست شدن معنی خودشو از دست داده.با چشای بسته دارم میبینمت.نمیشه احساس لذتی رو که نوازش دستات رو صورتم بهم میه رو وصف کرد.پری تویی که چشم بسته میتونم ببینمت اگه چشامو وا کنم چی میبینم؟..دست رو چشام میکو میگی چشاتو باز کن بیدلم..میدونم اگه چشامو باز کنم دیگه چیزی از بیدل باقی نمیمونه..ولی میارزه..
تا اراده مکنم چشامو بز کنم..تپش پنجره های اتاق بیدارم میکنه..اه...پری کاش تو هم باهم میومدی.دورو برمو نگاه میکنم..خواهرم قصه گو داره خدارو نگاه میکنه..تش پنجره ها هم مال نور پیشونی خواهرمه که از تن پنجره ها گذته و تا امون متداد داره.
باید نقاشی صورتتو تموم کنم.کمون ابروهات،گیسوان رنگ شبت،....بالاخره میتونم تمومش کنم..واییی خدای من..من که بیدارم..باورم نمیشه..چشمای روی کاغذ دارن بهم چشمک میزنن...یهو تمام اتاقو نورای رنگی خیلی قشنگی پر میکنن و شروع به چرخش تو اتاق میکنن..یواش یواش تو یک نقطه متمرکز میشن..چند لحظه بعد اونچه رو که میبینم نفسمو تو سینه حبس میکنه،اشک تو چشام جمع میشه..این تویی پری من که با غوش باز منو به سوی خودت میخونی...پرییییییییی...........