بسم رب المعشوق
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش
و زیبایی را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
. خداااا زیباست.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 23:8  توسط بیدل
|
بی مقدمه:
"پریسا می گوید:" گاهی از پدرم متنفر م یشوم. گاهی دلم برایش می سوزد.اما هیچ وقت نشده که به خاطر جانباز شدنش از او تشکر کنم چون دایما ما را با درد سر زندگی مواجه میکند و خنده بعضی افراد حتی بچه ها به او موجب رنجش من وبرادرم می شود.مثلا چند وقت پیش به مهمانی یکی از اقوام دعوت شده بودیم.که پای پدرم دچار مشکل شد.مجبور بود پای مصنوعی اش را همانجا دربیاورد.جوانهایی که اطراف او نشسته بودند با کنجکاوی خاصی به جای آنکه به او نگاه کنند به ما نگاه میکردند و سرانجام با کمال خونسردی به من وبرادرم گفتند:خوش به حالتان که چشم بسته در دانشگاه قبولید!.انها اولین کسانی نیستند که این حرفها را به من وبرادرم میزنند.ما گوشمان از این حرف ها پر شده است."
کمتر کسی می داند در دلهای داغدارشان چه می گذرد.اغلب آن ها حتی خانه هم ندارند.حتی با وام مسکنی که برایشان در نظرگرفته اند بیگانه اند.چون قرانی از این بابت از هیچ ارگان وسازمانی دریافت نکرده اند.بعضی شان رسما به تیره روزی افتاده اند.......
"پدر یکدفعه به هم میریزد.فریاد می کشد.شیشه می شکند.ناسزا میگوید.با هیجان جیغ میکشد"خمپاره"و بعد از ته دل گریه میکند و هق هق میزند.او در این شرایط حتی نمی تواند آب دهانش را پاک کند یا بینی اش را بگیرد.پدر موجی است.غمگین است.هیچ وقت نمیخندد و هرگز کسی را مهربان نگاه نمی کند.........
اهای تویی که طعنه میزنی واز ناعدالتی گله میکنی که که"چقدر سهمیه؟تا کی بهانه برای جنگ و خونریزی؟چقدر امتیاز؟چقدر...".میشود بگویی زمانی که پدر من وهمرزمانش سپر بلای پدرت(که از ترس اش مثل موش در سوراخی پنهان شده بود) وخوانواده ات شداند چه بدهکاری یا دینی به امثال شما ها داشته اند که از همه چیز خود گذشته اند وفدای کشور و ناموسشان گشته اند؟..نمی توانستند آن زمان بخورند وبخوابند و خوش بگذرانند؟...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 17:5  توسط بیدل
|