و سفر باید کرد........
سفر عشق...........
سحر در پیش است......
عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غريب الغربا!
**************************
چقدر با تو کبوتر ، چقدر با تو نگاه
چقدر آینه اینجا نشسته راه به راه
چقدر آمده و دل سپرده و رفته
چقدر مثل من اینجا رسیده تازه ز راه
سپهر سجده بر این در کند غروب غروب
فرشته بوسه بر این در زند پگاه پگاه
نمانده است برایم به جز دو گونه خیس
همینکه دیده ام از دور گنبدت را ..... آه
به چلچراغ تو امشب دخیل می بندم
دلم گرفته از این اتفاق های سیاه
ببین چگونه ز جور زمانه غدّار
کنار صحن تو آهوی دل گرفته پناه
فشانده است مرا روزگار خون در دل
نشانده است مرا آسمان به روز سیاه
میان خلسه و بی تابی ام که می شنوم
صدای دلکش نقاره خانه را ناگاه
جواب این همه دلتنگی مرا بدهید
آهای آینه های نشسته بر درگاه
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:48  توسط بیدل
|



ورود به كربلا
دشت غم دشت عطش دشت بلايي كربلا
سينه سوز و جانگذار و غم فزايي كربلا
جمعي از خوبان عالم را هدايت بر سر است
باز كن در دل براي عشق جايي كربلا
زود باشد كاروان در كوي تو منزل كند
ميزبان حضرت خون خدايي كربلا
خيمههاي عاشقان برپا شود در خاك تو
تو به حج عشق تصوير منايي كربلا
تو غريبه نيستي با آستان اهل بيت
آشناي زادة خيرالورايي كربلا
طور سينايي، كني موساي عمراني
طلب خضر امكاني پي آب بقايي كربلا
كعبة آل رسولي ثاني بيت الحرام
بعثت پاك حسيني را حرايي كربلا
آية عشقي ولي هرگز نميشد باورت
افكني بين دو عاشق را جدايي كربلا
آه از روزي كه زينب غرِ خون بيند تو را
كه هم آغوش تن اهل ولايي كربلا
روز عاشورا كه باغ فاطمه پرپر شود
همنوا با زينبش نغمه سرايي كربلا
آن زمان كه دست عباس از بدن گردد
جدا ميزبان مقدم خيرالنسايي كربلا
عصر عاشورا كه آيد قتلگاهت ديدني است
عشق با خون ميكند جلوه نمايي كربلا
كاش ميگفتي كه گلچين لاله را پرپر مكن
واي زين نامردمي و بي حيايي كربلا
ميهمان را با لب عطشان چه قومي ميكشد؟
واي از اين كوفه و اين بي وفايي كربلا
اي زمين اي ارض اقدس اي حريم كبريا
تا ابد با آل زهرا همنوايي كربلا
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:20  توسط بیدل
|

كوفه ، ديگر آن كوفه نيست .
شمشيرهاى كوفيان منتظر است تا از خون حـسـيـن سيراب شود.
كـوفـه ، همچون درنده اى تيز چنگال ، در انتظار دريدن پيكر پاكامام است .
كوفه ، منتظر امام است ، ولى نه براى يارى ، بلكه براى كشتن !
نه براى حمايت از خانواده امام ، بلكه براى اسارت آنان .
نـه بـراى پـنـاه دادن بـه بـچـه هـاى حـسين ، بلكه براى ارعاب وترساندن آنان .
ولى ... هنوز هم وجدان هاى بيدارى در كوفه مى توان يافت .
و بيعتهايى كه شكسته نشده ،
و دستهايى كه وفادار مانده است ،
و قلبهايى كه به عشق امام مى تپد،
و چهره هايى كه نقاب نفاق نزده است ،
امام به سوى آنان مى رود.
بـين امام و كوفه ، فاصله مى اندازند، به (وادى عقيق ) مى رسد.بـا مـردى كـه از عـراق مـى آيـد و حتما از اوضاع آنجا با خبر است ،برخورد كرده و از احوال مردم مى پرسد.
مرد مى گويد:
(دلها با توست ... ولى شمشيرها با بنى اميّه است ).
و امام ... پيش مى رود.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:51  توسط بیدل
|