عشق سزار....مشق بیدل.

این منم و این شب
...این منم و این دردی کهنه که حجمش جانم را می خواهد و طول و عرضش ابدیت هویت گمشده ام را طلب می کند
. دردا از این شب ...دردا از این حجم متراکم غم ... دردا از این ثانیه های نفس گیر که قرا است شب را به سحر بیاویزد بی آنکه مرگ رسیده باشد ....
و ابرهائی که از اشگهای عاشقانه شکل گرفته اند و به رنگ سفید راستین اند حس باریدن دارند و حال بوی باران تمام این فضا را از آن خود کرده است.شنیده ام اشکهای عشاق در زمان فراق همه به یک جا می رود و قطره قطره می انبارد و جویباری می شود و در هم گره می خورند و رودهائی می گردند و در پیچ و تاب سرنوشت در می نوردند و به دریائی واحد می رسند
...دریائی از اشگ ! خورشید سرزمین آبهای همیشه آبی بر این دریا می تابد و تبخیر می شود و این ابرها که آبستن یک سیل اند ، از آنجا می آیند ...گفتم که بوی باران می آید ...بوی باران ...بوی اندوه عاشقانه ...عطر دل افزای یک غم شیرین در قلبی شکسته ...حس ناگفته یک لحظه گمشده در تقدیری غمگین ...بوی یک راز پیچیده در یک جمله ساده ! در قلب کدام شما برای یک کسی رازی دارید به اندازه یک جمله با دو واژه جادوئی ؟ ( دوستت دارم ).چه راز قشنگی
!...
از اولین عشق تا آخرینش راه زیادی است در زمان و البته در معنا بسیار کوتاه ...! چونان پرنده ای از این شاخه به آن شاخه ..مثال پروانه ای از این گل به سراغ آن یکی ...عاشق برای فتح عشق از هیچ سفری پرهیز ندارد ..همسفرانش را مدام تغییر می دهد ...برای او رسیدن مهم است ..عاشقانی که از سفر تنهائی وحشت دارند بازندگان این بازیند ! چه اینکه اصل راه را باید به تنهائی رفت ...و از این گریزی نیست ...جاماندگان هماره هم آنانی اند که در غمهایشان یکسره غرولند کرده اند ...عاشقی که غر می زند فقط تیشه به ریشه خود می زند ...! و رفتگان رسیدگان نیستند ...کسانی می توانند این راه را بپیمایند که مرکبشان صبر و کوله اشان غمهائی است که به تنهائی می خورند و شریکی ندارند ...اصل و مهم رفتن است ...در راه مردن ، همان وصل است ......
این واقعیتی مسلم است که معشوق از همان راهی که آمده باز می گردد و عاشق است که راه بازگشتی را نمی شناسد و تنها می رود و باز هم می رود ...و در این بین کسانی اند که گاه با او همسفر می شوند و گاه ترکش می کنند و این رسم عاشقی است ...سلسله جبال صبر ماوای این دل به گروی عشق نهادگان است .آسمان می ترکاند بغضش را
!!! ...باران می بارد و کوه دهان باز می کند و دره می نالد و و دیگر کسی سرود نمی خواند و سکوت سایه می اندازد بر قلبهاشان و گوشهایشان را می سپارند به صدای باران ...به صدای باران ...!استاد سزار!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 14:5  توسط بیدل
|
