تبليغاتX
مشق شیدایی بیدل

مشق شیدایی بیدل

اینجا ایینه ی روح منه ..از بیدلی هایم مینویسم

دوستت دارم.....

 

 

دوستت دارم!

 


دلم لبريز اندوه است و تنگ دوستت دارم

 


بخوان شعري به آهنگ قشنگ دوستت دارم

 


قدمهاي مرا باران به سمت خانه تان آورد

 


به دستم شاخه ي ياسي به رنگ دوستت دارم

 


دلم شد تنگ آن روزي که مي زد دست معصومت

 


مرا در کوچه ي رندان به سنگ دوستت دارم

 


کلاس اول عشق و دو همشاگردي عاشق

 


من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستت دارم

 


نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق باران را

 


به روي دفتري کاهي به زنگ دوستت دارم

 


در و ديوار اين خانه پر است از شعر و افسانه

 


پر از نقاشي بي آب و رنگ دوستت دارم

جلیل صفربیگی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:53  توسط بیدل  | 

دیاریما گل...

 
اورک بهانه توتوب اوت وئریر قراریما گل
 
گولوم ترحم ائیله سولموش اعتباریما گل
 
چیخیر یئریندن اورگ تیترئیر الیمده قلم
 
گوزومده دالغالانیب چن دوشوب دیاریما گل
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:45  توسط بیدل  | 

فقط نگاه میکنم

 

فقط نگاه میکنم...

نگاه پر نیاز من

مقابل نجابت چشمهایت سکوت میکند

اکنون نوبت توست

و من در انتظار ترنمی در چهره ات، ثانیه ها را ملامت می کنم!

تو لبخند می زنی،و سکوت شکسته می شود..

اما هنوز چراغهای رابطه خاموش اند،....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:1  توسط بیدل  | 

 

مبتلا

نه همزبانی نه همنوایی

تا بگویم من زعشقت حکایتی

نه مهربانی نه چاره سازی

تا کنم از سوز پنهان شکایتی

شکایتی....

نوای منی بینوای توام

بلای منی مبتلای توام

سرود منی چنگ و عود منی

وجود منی تار و پود منی

منم غباری به کوی تو

منم که مستم به بوی تو

به بوی تو..........

من که در دام هلاک افتاده ام

من که چون اشکی به خاک افتاده ام

عاشقی دیوان ای افسرده جانم

بیدلی بی حاصلی بی آشیانم

من کی ام درد آشنایی

بی نصیبی بی نوایی

منم غباری به کوی تو

منم که مستم به بوی تو

به بوی تو..........

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 13:25  توسط بیدل  | 

شیدایی

شیدا شده ام


شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

ابرو نمود و جلوه گری کرد و رُخ ببست
 
************

هوشیار کسی باشد کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
آن کس که دلی دارد آراسته معنی
گر هر دو جهان باشد درپای یکی ریزد
گر سیل عِقاب آید، شوریده نیاندیشد
ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد
آخر نه منم تنها در بادیه سودا
عشق لب شیرینت صد شور بر انگیزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:33  توسط بیدل  | 

مرحوم گنجشک!!!

سلام

تصویری که می بینید مال دو روز پیشه ،این جوجه گنجشک ناز(شادروان) که نمی تونست پرواز کنه رو ازتو حیاط خونه مون پیداش کردیم..اخیییی طفلی عمرش بدنیا نبود،نمیدونم شایدم من باعث شدم بمیره...آخه وقتی دیدم گرسنه شه هیچ جک و جونوری پیدا نکردم  بهش بدم  رفتم آشپز خونه دیدم یه خورده شکر لای نایلن رومیزه از اون برداشتم بهش دادم ..اینم بیچاره دید از هیچی بهتره خورد ولی دو سه ساعت بعد  دیدم مرحوم شده.

پ.ن:من الان عذاب وجدان دارم

پ.ن:یعنی واقعا شکر باعث مرگش شده؟هااان؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:31  توسط بیدل  | 

روزگار دلتنگی

                                      
 

روزگار دلتنگی

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی

گرفته اند دلم را بکار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند

گرفت آینه ام را غبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودن ها

به روی شانه ی دل ماند بار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی

نشسته ایم من و دل کنار دلتنگی

دگر پرنده ی احساس من نمی خواند

مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند میگذرد

بیا که بگذرد این روزگاز دلتنگی

 

پ.ن:نمیدونم کیه و کی میاد.....کیه که دلم اینقدر بیقرارشه؟

پ.ن:شایدم..........این جمعه بیاید شاید...

                                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 20:22  توسط بیدل  | 

باخ گولوم

 

باخ گولوم گلدی بهار آشدی بولاغلار گوزونو

یار منیم اما بوگوزیاشلاری باغلار گوزومو

گورخورام سن سیز اولم آغلایاسان آرخامجا

آخی اولسم ملیم کیم سیلر آغلار گوزومو

نقدر گویلمیشم ،نقدر سیزلامیشام

نجه یالقیزلامیشام یار نجه یالقیزلامیشام

بوکونول دفترینه دردی کدر یازدی فلک

بومنیم طالعیمه گورکی نلر یازدی فلک

نیلیم من آخی سن سیز لیه اویرشمه میشم

منه غربت ده کچن عمری هدر یازدی فلک

نقدر گویلمیشم ،گوزیاشی گیزلمیشم

نقدر.....نقدر.......

 

پ.ن:ترجیح میدم ترجمه نکنم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 15:19  توسط بیدل  | 

فرقی ندارد...

 
 
 

 

اینجا قفس با آسمان فرقی ندارد

 

امروز و فردا بی گمان فرقی ندارد

 

در نزد مردم یاسمن بی شاخه زیباست

 

هیزم شکن با باغبان فرقی ندارد

 

وقتی که این کشتی ندارد نا خدایی

 

با بادبان بی بادبان فرقی ندارد

 

اینجا و آنجا هر کجا باشی همین است

 

اینجا و آنجا آسمان فرقی ندارد

 

وقتی برای مرده بودن زنده هستیم

 

گهواره با تابوتمان فرقی ندارد

 
پ.ن:.................!!!!!!!!!!!! فرقی ندارد.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 14:24  توسط بیدل  | 

زندگی

زندگی

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش

يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست

يكنفر همدم و همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم، همگي همسفريم

تا ببينيم كجا،باز كجا چشممان بار دگر سوي هم باز شود

در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه

زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:8  توسط بیدل  | 

سفر

    

       و سفر باید کرد........

           سفر عشق...........

                        سحر در پیش است......

 

              

            

                               

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غريب الغربا!

**************************

چقدر با تو کبوتر ، چقدر با تو نگاه
چقدر آینه اینجا نشسته راه به راه
چقدر آمده و دل سپرده و رفته
چقدر مثل من اینجا رسیده تازه ز راه
سپهر سجده بر این در کند غروب غروب
فرشته بوسه بر این در زند پگاه پگاه
نمانده است برایم به جز دو گونه خیس
همینکه دیده ام از دور گنبدت را ..... آه
به چلچراغ تو امشب دخیل می بندم
دلم گرفته از این اتفاق های سیاه
ببین چگونه ز جور زمانه غدّار
کنار صحن تو آهوی دل گرفته پناه
فشانده است مرا روزگار خون در دل
نشانده است مرا آسمان به روز سیاه
میان خلسه و بی تابی ام که می شنوم
صدای دلکش نقاره خانه را ناگاه
جواب این همه دلتنگی مرا بدهید
آهای آینه های نشسته بر درگاه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:48  توسط بیدل  | 

كوفه ، ديگر آن كوفه نيست

 

كوفه ، ديگر آن كوفه نيست .
شمشيرهاى كوفيان منتظر است تا از خون حـسـيـن سيراب شود.
كـوفـه ، همچون درنده اى تيز چنگال ، در انتظار دريدن پيكر پاكامام است .
كوفه ، منتظر امام است ، ولى نه براى يارى ، بلكه براى كشتن !
نه براى حمايت از خانواده امام ، بلكه براى اسارت آنان .
نـه بـراى پـنـاه دادن بـه بـچـه هـاى حـسين ، بلكه براى ارعاب وترساندن آنان .
ولى ... هنوز هم وجدان هاى بيدارى در كوفه مى توان يافت .
و بيعتهايى كه شكسته نشده ،
و دستهايى كه وفادار مانده است ،
و قلبهايى كه به عشق امام مى تپد،
و چهره هايى كه نقاب نفاق نزده است ،
امام به سوى آنان مى رود.
بـين امام و كوفه ، فاصله مى اندازند، به (وادى عقيق ) مى رسد.بـا مـردى كـه از عـراق مـى آيـد و حتما از اوضاع آنجا با خبر است ،برخورد كرده و از احوال مردم مى پرسد.
مرد مى گويد:
(دلها با توست ... ولى شمشيرها با بنى اميّه است ).
و امام ... پيش مى رود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:51  توسط بیدل  | 

نمیخوام بزرگ بشم!

 

وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

 

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..

وقتي بزرگ مي شوي..

قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..

 

مي گويند: خيلي بزرگ شده بود......!!!!
پ.ن: اقا من اگه نخوام بزرگ بشم کی رو باید ببینم؟!!!...هیییییییی!
پ.ن ۲: اقا مصطفی:همه رو خوندم ولی اگه به حقیقت بزرگ بشی نه به مجاز دیگه گریه امونت نمی ده امونت نمی ده که خجالت بکشی یا نکشی و اگه نخوای به حقیقت در این عالم بزرگ بشی یه روز می رسه که دیر شده و باز هم از حسرت بزرگ نشدن گریه امونت نمی ده ولی با این تفاوت که طعم های اشکهای مختلف در حالات مختلف با هم فرق می کنند ای کاش بچه بمونیم ولی بزرگ بشیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:53  توسط بیدل  | 

تاملات بیدل در حمام!

 بسم خدا

 

                                      تاملات بیدل در حمام!  

       

سلام

اره درست خوندید "حمام"،راستش من هربار که میرم حموم همینطور که دارم رو خودم اب میریزم و مثلا سرو بدنمو میشورم به خیلی چیزا هم فکر میکنم،برا همینم اغلب مدت استحمامم طولانی میشه.خوب اینم یجورشه دیگه،بعضیا میرن حموم یه ریز میزنن زیر آواز و کنسرت میزارن واسه خودشون یسری هم عجله دارن و زودی دوکاسه اب می پاشن به سر و بدنشون وخودشونو خیس می کنن و میان بیرون...بعضیا هم مثل من میرن تو فکر.حالا فقط فکرم نیستا..بعضی وقتا هم که دلم میگیره و دنبال یجای خلوت میگردم که بزنم زیر گریه و خودمو خالی کنم هیچ جایی بهتر از حمام پیدا نمیکنم.امروزم طبق همین روال که رفته بودم دوش بگیرم همین طور که افکار گوناگونی به مغزم خطور می کرد دامنه ی تاملاتم کشید به موضوع عشق و محبت:

عشق زمینی،عشق آسمانی...تفاوت بین محبوب و معشوق،خلاصه به این نتیجه رسیدم که چیزی به نام عشق زمینی وجود نداره،و چون وجود خارجی نداره و مجازیه در نتیجه کور هم هست و اغلب عشاقی که عشق زمینی دارن به هم نمی رسن.به نظر من عشق مختص ذات مقدس خداونده و خدا عشق و برای خودش افریده ،معشوقی که هزاران عاشق داره و هیچ کدوم از بودن اونیکی ناراحت نیستند .چیزی که ما به اون میگیم عشق زمینی  و معشوق زمینی، در حد اعلا و واقعی خودش "دوست داشتن"است واز سر اگاهی و شعور.وکسی که مخاطب این احساسه اسمش محبوبه و نه معشوق.از طرفی نمیشه منکر این قضیه هم شد که این دوست داشتن و حب سرچشمه ش از همون عشق خداییه که در وجود همه ی ادما هست،نطفه ی نوع بشر با عشق بسته شده،عشقی که جز انسان همه مخلوقات خداوند از پذیرفتن اش شونه خالی کردن و این انسان بود که بار سنگین عشق خداوند رو به دوش کشید و شد "جانشین خداوند" و مورد سجده ی فرشتگان.وقتی محبوب و از معشوق جدا میکنم و عشق رو مختص ذات خداوند میدونم به نتیجه ی جالبی میرسم اونم اینه که وقتی مخاطب عشقت غیر خدا میشه در واقع اینکار هم کفر محسوب میشه و برای عشق خداوند شریک قرار دادی.خوب اینا نظریات منه،دوست دارم بدونم شمایی که این مطلبو میخونی دیدگاهت در این مورد چجوریه و تا چه اندازه عقیده ی منو قبول داری؟.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:17  توسط بیدل  | 

بیدل!!؟

بسم الله العشق

حرکه به حرکه،هجا به هجا،حرف به حرف،کلمه به کلمه و واژه به واژه نوشتی و مشق کردی دیوان عاشقی و دلدادگی و پاکبازی را و اکنون موعد نوشتن جمله است.اری اولین جمله از دفتر دل.مثل کودکی که به تازه گی زبان باز کرده باشد.

بیدل!چرا سست گشته ای؟این همه مشق کردی که به جاده برسی،به اول راه.حالا که رسیده ای برنگرد،نترس و ادامه بده.مبادا که افسار دلت را به دست شیطان بدهی.مبادا که عشق طاهر ات را با وسوسه ی ابلیس به شعله های هوس بسپاری و بسوزانی.مبادا سیب زهراگین  شهوت و نفس حیوانی چشم دلت را کور کند و.....مبادا...مبادا............

 

خدایا کمکم کن...آمین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:54  توسط بیدل  | 

من....دوست دارم

بسم رب المعشوق

 

 

من عشق را در تو

 

تو را در دل

 

دل را در موقع تپیدن

 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

 

من غم را در سکوت

 

سکوت را در شب

 

شب را در بستر

 

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

 

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

 

زندگی را به خاطر زیبایی اش

 

و زیبایی را به خاطر تو دوست دارم

 

من دنیا را به خاطر خدایش

 

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 

. خداااا زیباست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 23:8  توسط بیدل  | 

بی مقدمه

بی مقدمه:

"پریسا می گوید:" گاهی از پدرم متنفر م یشوم. گاهی دلم برایش می سوزد.اما هیچ وقت نشده که به خاطر جانباز شدنش از او تشکر کنم چون دایما ما را با درد سر زندگی مواجه میکند و خنده بعضی افراد حتی بچه ها به او موجب رنجش من وبرادرم می شود.مثلا چند وقت پیش به مهمانی یکی از اقوام دعوت شده بودیم.که پای پدرم دچار مشکل شد.مجبور بود پای مصنوعی اش را همانجا دربیاورد.جوانهایی که اطراف او نشسته بودند با کنجکاوی خاصی به جای آنکه به او نگاه کنند به ما نگاه میکردند و سرانجام با کمال خونسردی به من وبرادرم گفتند:خوش به حالتان که چشم بسته در دانشگاه قبولید!.انها اولین کسانی نیستند که این حرفها را  به من وبرادرم میزنند.ما گوشمان از این حرف ها پر شده است."

کمتر کسی می داند در دلهای داغدارشان چه می گذرد.اغلب آن ها حتی خانه هم ندارند.حتی با وام مسکنی که برایشان در نظرگرفته اند بیگانه اند.چون قرانی از این بابت از هیچ ارگان وسازمانی دریافت نکرده اند.بعضی شان رسما به تیره روزی افتاده اند.......

"پدر یکدفعه به هم میریزد.فریاد می کشد.شیشه می شکند.ناسزا میگوید.با هیجان جیغ میکشد"خمپاره"و بعد از ته دل گریه میکند و هق هق میزند.او در این شرایط حتی نمی تواند آب دهانش را پاک کند یا بینی اش را بگیرد.پدر موجی است.غمگین است.هیچ وقت نمیخندد و هرگز کسی را مهربان نگاه نمی کند.........

 

اهای تویی که طعنه میزنی واز ناعدالتی گله میکنی که که"چقدر سهمیه؟تا کی بهانه برای جنگ و خونریزی؟چقدر امتیاز؟چقدر...".میشود بگویی زمانی که پدر من وهمرزمانش سپر بلای پدرت(که از ترس اش مثل موش در سوراخی پنهان شده بود) وخوانواده ات شداند چه بدهکاری یا دینی به امثال شما ها داشته اند که از همه چیز خود گذشته اند وفدای کشور و ناموسشان گشته اند؟..نمی توانستند آن زمان بخورند وبخوابند و خوش بگذرانند؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 17:5  توسط بیدل  | 

بیدل پاییزی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:17  توسط بیدل  | 

شب عاشقان بیدل

بسم الله عشق
شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کویت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آن است که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نظری به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کویت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آن است که پاکباز باشد


امن یجیب المضطر اذا دعوه ....
میدانم میشنوی صدای کسی را که جز تو پناه وتکیه گاهی ندارد…
میدانم و میدانی که بنده ات سراپا تقصیر و گناهگار است..اما خدایا مال بد بیخ ریش صاحبش،هرچه باشم،هرچه بوده ام توخود بهتر میدانی که درتمام عمرم ودرهمه لحظات شادی وغم هماره یاد تو بامن ودر دلم بوده وهست وتا اخرین لحظات حیات جسمانی ام خواهد بود.خدایا دور افتاده ام از اصل خود و سرشتی که مرا با آن افریده ای…دستم را بگیر و دلم را لمس نما که گرفتار زمستان زمحریر نفس خویشم..از تو یاری میخوام..خدایا..نگار من….الهی.
به کجا رود کبوتر؟
….که پاکباز باشد.
….که تو در خیال باشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 18:29  توسط بیدل  | 

مرد در چمنزار

بسم الله دانا و توانا

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن         دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب          مارا زجام باده ی گلگون خراب کن

 

((حمد و سپاس خداوندی را که ستایشگران از  مدح او عاجز اند...خدایی که صفات کمال او مرز معینی ندارد)):

 

عقل جان را گرد ذاتت راه نیست         وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست

عقل اگر از تو وجودی پی برد           لیک هرگز ره بکنهت کی برد؟

                       ***********************

گر کسی وصف او زمن پرسد            بی دل از بی نشان چه گوید باز

عاشقان  کشتگان  معشوقند             برنیاید  ز کشتگان آواز

                       ***********************

 

(اغاز دین، شناخت خداست، وکمال معرفت،تصدیق به ذات او،وکمال تصدیق،شهادت به یگانگی خداست،وکمال توحید اخلاص در عقیده وعمل است):

 

عالم که به اخلاص نیاراسته خود را              علمش به حجابی شده تفسیر و دگر هیچ

عارف که زعرفان،کتبی چند فراخواند           بسته است به الفاظ و تعابیر و دگر هیچ

 

 

مرد در چمنزار

مرد نجوا کرد:((خدایا با من صحبت کن))،یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید.

مرد فریاد زد:((خدایا یک معجزه به من نشان بده))،یک زندگی متولد شد ولی مرد متوجه نشد.

مرد ناامیدانه گریه کرد وگفت:((خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم)) پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد.

ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد.

 

پ.ن:واقعا اینجوریه ها..من تا حالا اینجوری فکر نکرده بودم.از این ببعد عمدا با خدا اینجوری صحبت میکنم..حواسمم جمع میکنم ببینم طبیعت چجوری جوابمو میده. شما چی؟تجربه اینجوری داشتین؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:33  توسط بیدل  | 

عشق یعنی..

بسم الله عشق

زمان:پنج شنبه هفته قبل-ساعت ۹ صبح

مکان:کتابخانه عمومی

حالم خوش نبود..صبح زدم بیرون یخورده قدم بزنم..همین طور اتفاقی رسیدم کتابخونه عمومی اردبیل

رفتم تو..یه دفترم همرام بود..نشستم و دفترمو جلو باز کردم.همین جوری میخواستم برای دل خودم یچیزایی بنویسم..احیانا شعری..چیزی..

یه نیم ساعتی که گذشت..یکی از دوستای چندین ساله مو دیدم  که اومد داخل سالن مطالعه..از دور منو دید اومد طرفم..سلام و احوال پرسی واینا تا کشید به اینکه با اصرارش شروع کردم به نوشتن تعریف خودم از عشق..همینجور قرو قاطی:

عشق یعنی آبشار عاطفه:بعضی وقت ها این آبشاره سنگ هارو هم میکنه با خودش میاره پایین..وکسی که اون پایین وایساده باید اینو بدونه.یعنی خربزه میخوری پای لرزشم بشین.

یعنی بیرنگی ،یکرنگی

یعنی خودتو نبینی،مثل سی مرغ وسیمرغ

یعنی با خودت وهمه چیز دوروبرت مثل اب چشمه زلال وصاف باشی

یعنی سوختن و سفید شدن مثل تنوری که  وقتی روشن اش میکنن اول سیاه میشه بعد که سفید شد توش نون میپزن.

یعنی دلتو با همه کم و کاستی هاش دستت بگیری و با یه جمله<<دوستت دارم>>هدیه کنی بهش.

یعنی وقتی تلاش میکنه خودشو بهت برسونه ومثل تو واندازه تو عاشق باشه،هر چند تا نیمه هم نتونه بیاد تلاشش برات باارزشتر از نتیجه ش باشه.

یعنی عشق بازی خدا با دل شکسته ی یه عاشق،میگن خدا تو دلای شکسته س..

یعنی هربار که معشوق زمینی ت تنهات میزاره ومیره یه قدم به خدا که معشوق حقیقیه نزدیک تر بشی.

عشق یعنی تپش پنجره و وضوی سهراب.

عشق یعنی همه ی بنده های خدا رو دوست داشته باشی ولی به هیچکدوم دل نبندی.چون غیر خدا همه چیز تمام شدنیه..همه یه روز میرن..

عشق وقتی عشقه که زنجیرت نباشه،قفس نباشه برات..با همه قسمتش کنی.

واینکه بدونی وقتی یه نعمتی رو بدست میاری که یه نعمت دیگه رو از دست داده باشی..من عقیده م به اینه که همیشه خدا نعمتی رو که بهت میده خیلی بزرگتر از نعمتیه که ازت میگیره..پس بهتره ادم وقتی نعمتی رو از دست میده بیقراری نکنه..نگه خدا منو دوست نداره..

خدااااااااااااااااااااااااااا....دوست دارم..خدای سیب..خدای گلاب             

یا حق.

  یه توضیح که نمیخواستم بنویسم البته:

منظور از سیب اخر متن..کلمات آسمانی و بهشتی مولود کعبه س تو نهج البلاغه..در ضمن ولادت مولامون علی(َع) هم رو به همه شیعیان جهان و دوست دارانش تبریک میگم.

واینکه روز پدر رو هم به همه پدران سرزمین سبزمون وهمینطور بابای سبز خودم تبریک میگم.                 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:42  توسط بیدل  | 

دیگه کسی رو نداری...

دیگه...

دیگه کسی رو نداری گل اش باشی عشقش باشی
همیشه دلتنگت باشه اما تو باور نکنی
شبا یارش ماه باشه ستاره غمخوارش باشه
بهش بگی دوسش داری ساده باشه باور کنه
دلش رو هی بلرزونی اشک چشاش شادت کنه
دیگه کسی رو نداری ایینه ی تنت باشه
وقتی که سرما می خوری تب کنه ومریض بشه
خانوم گلی صدات کنه گم بشه تو عمق چشات
روز وشبش شعر باشه چشماتو نقاشی کنه
پری باشی واسه دلش بیدلو مجنونت باشه
حتی:
دیگه کسی رونداری بهش خیانت بکنی بازم بگه دوست داره نخواد ازت جدا بشه.
...................

دیگه بیدل مال خداس، عشقش خداس،هرچی بگه همونه

اخه رسم دنیا همینه

معشوقا بیوفا باشن

اخر هر عشقی خداس

اگه نباشه عشقی نیست:

 یادتان باشد که عشق بالاترین درجه حیات است و عاشقی اوج پرواز آدمی . عاشقانه بودن را بخواهید . دلتان برای کسی باشد که صادقانه با او رفتار کرده اید . هرگز از شکستهای عاطفی سرخورده نباشید . خصلت عشق نرسیدن است و جوهره آن فراق . دم خود عاشقی را گرم . هر زمان که عاشق بودم جهانم زیباتر بود . نگاهم شفاف تر و دلم پاک تر . ریسمانی که ما را به دنیا متصل می کند عشق است . قلب زخمی عاشق را خدا دوست دارد . اشگهایش در فراق یار . ناله ها و مویه هایش در دلتنگیهای حسرت خیز . نگاه پریشانش به امتداد غروب تقدیر و همه و همه نزد خداوند عزیز و محترم است . روزهای عاشقی بدانید که جهان مال شماست . خوشا به عشق . خوشا به عاشقی .
(شهید ژولیوس سزار ازسرزمین آبهای همیشه آبی)

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 13:22  توسط بیدل  | 

.....

به نام بالاییه

سخته.....

خرد کننده........

له نمیشم.......

له میکنم ابلیس وجودمو....

تسلیمم...به هرچی مقدره..

راضی ام به هرچی رضایتشه..

میخوام برنده باشم.میخوام بلندبشم.......:

                                                 یا الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:45  توسط بیدل  | 

امشب

 

امشب شب بی کسیه

یکی به دادم برسه

تنها ترین مرد زمین امشب به اخر میرسه

امشب شب تنهاییه سر روی زانوم میزارم

اخه تو اینجا نیستی و غزل غزل گریه دارم

غصه نشسته رو دلم هنوز برای شونه هات ارزش اشکو قائلم

حرفی نزن چیزی نگو فقط بزار گریه کنم

میخوام با بارون چشام فاصله رو پر بکنم

ترک ترک دلم شکست کسی به دادم نرسید

گریه های تنهایی مو کسی بجز خودم ندید...

*********************************************

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم

نقشی به یاد روی تو بر اب میزدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبح دم

بر کارگاه دیده ی بیخواب میزدم

روی نگار در نظرم جلوه مینمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم

هر مرغ فکر کز سحر شاخ سخن بجست

بازش به طره ی تو به مضراب میزدم

چشمم به روی ساقی وگوشم به روی چنگ

فالی به چشم وگوش دراین باب میزدم

ابروی یار در نظرو خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه ی مخراب میزدم

                        جامی به یاد گوشه ی محراب میزدم

                                          

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 10:31  توسط بیدل  | 

من برگشتم

به نام معشوق ازلی و ابدی..

سلام

من برگشتم..

هیچجا خونه خود ادم نمیشه..برگشتم واومدم عشقمو با همه قسمت کنم..بیاین بگیرین..این قلبا حاصل انفجار عشقمه..دیگه ظرفیت اینو نداشتم این همه عشقو تو دلم انبار کنم..دارم قسمتش میکنم..دارم پوست میندازم...تازه میشم..شایدم بزرگتر میشم..ولی هرچی هست خیلی درد داره..سخته ولی باید از این مرحله هم گذشت..نباید موند وپوسید..بیاین..این قلبا منتظرن..دستمو رد نکنین..

یا حق.

گفتگو
گفتي که:((مي بوسم تو را)).گفتم:((تمنا مي کنم))
گفتي:((اگر بيند کسي)). گفتم که:((حاشا مي کنم))!
گفتي:((زبخت بد اگر ناگه رقيب ايد زدر))
گفتم:((با افسونگري او ز سر وا مي کنم))...
گفتي که:((از بي طاقتي دل قصد يغما مي کند))
گفتم که:((با يغما گران باري مدارا مي کنم))
گفتي که:((پيوند تو را با نقد هستي مي خرم))
گفتم که:((ارزان تر از اين من با تو سودا مي کنم))
گفتي:((از کوي خود روزي تو را گويم برو))
گفتم که((صد سال دگر امروز و فردا مي کنم))
گفتي :(( اگر از پاي خود زنجير عشقت وا کنم))
گفتم:(( ز تو ديوانه تر داني که پيدا مي کنم))

کاش میشد اشک را تهـدید کرد   مدت لبخنـد را تمدید کـرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 20:16  توسط بیدل  | 

همیشه دوست داشتم

بسم الله نازنین

بیقرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه،بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب

در دلم هستی و بین من تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی فقس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه ی مساله هاست >>  فاضل نظری

همیشه دوست داشتم عاشق کسی شم که بتونه منو شاعر کنه،عاشق کسی که بتونه تمام احساسات قشنگ و دوست داشتنی رو در وجودم زنده کنه، کسی که بشه دنیای من، کسی که تا هست زنده باشم، کسی که وقتی به آسمون نگاه می کنم و ستاره ها رو می بینم یاد اون بیفتم، کسی که در تمام لحظاتم وجود داشته باشه، عاشق کسی که واسش زنده باشم و واسش بمیرم، کسی که حتی اگه ازم فاصله داشته باشه بازم کنار خودم حسش کنم. و الان فکر می کنم تمام اینا واسه اینکه بفهمم عاشق شدم کافیه.

و حالا مدتهاست که من عاشق شدم.عاشق یار مهربون و دوست داشتنیم که با ورودش به زندگیم منو شاعر کرد .... شد دنیای من... شد تنها ستاره زندگیم.... شد تنها بهانه من واسه زندگی... شد کسی که به هر جا نگاه میکنم اونو میبینم... ومن در هر لحظه هزاران مرتبه خالق بزرگ رو به خاطر این هدیه اش که تمام زندگیه منه شکر می کنم.

 پ.ن:متن مال من نیست اما حرف دل منم هست.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:35  توسط بیدل  | 

نقاشی

بسم الله مهربون ....

سفیده سفیده مثل چشات پری من.کاغذو میگم.قلم تو دستمه رنگا تو دلم و تصویرت تو چشام.با نوری که به چشام بخشیدی تصویر توی چشمامو منعکس میکنم روی سفیدی کاغذ.خیلی وقته نقاشی نمیکشم اممم از کجا شروع کنم؟..خیلی چشاتو دوست دارم.وقتی می بینمشون همه ی دردامو فراموش میکنم.از چشات شروع میکنم به خودم جرات میدهم و یه خط روی انعکاس چشمات میکشم.خطا همینطور زیر قلمم جون میگیرنو.... تمومه.یه جفت چشم که نمیشه قشنگی شونو توصیف کرد روی کاغذن.واییی..دستام سست میشن...قلم میافته..وبه دنبال اون چشام تو سیاهی چشمات غروب میکنن....

صدام میزنی..چشامو باز میکنم.وایی خدای من..اینجا یه تکه از بهشته.همه جا بوی تورو میده.صدات میاد اماهرچی نگاه میکنم نمیتونم ببینمت.مگه میشه تو این فضا بیدار موندو مست نشد.اینبار مست مست میشمو بالاتر میرم...

به جایی رسیدم که دیگه مست شدن معنی خودشو از دست داده.با چشای بسته دارم میبینمت.نمیشه احساس لذتی رو که نوازش دستات رو صورتم بهم میه رو وصف کرد.پری تویی که چشم بسته میتونم ببینمت اگه چشامو وا کنم چی میبینم؟..دست رو چشام میکو میگی چشاتو باز کن بیدلم..میدونم اگه چشامو باز کنم دیگه چیزی از بیدل باقی نمیمونه..ولی میارزه..

تا اراده مکنم چشامو بز کنم..تپش پنجره های اتاق بیدارم میکنه..اه...پری کاش تو هم باهم میومدی.دورو برمو نگاه میکنم..خواهرم قصه گو داره خدارو نگاه میکنه..تش پنجره ها هم مال نور پیشونی خواهرمه که از تن پنجره ها گذته و تا امون متداد داره.

 باید نقاشی صورتتو تموم کنم.کمون ابروهات،گیسوان رنگ شبت،....بالاخره میتونم تمومش کنم..واییی خدای من..من که بیدارم..باورم نمیشه..چشمای روی کاغذ دارن بهم چشمک میزنن...یهو تمام اتاقو نورای رنگی خیلی قشنگی پر میکنن و شروع به چرخش تو اتاق میکنن..یواش یواش تو یک نقطه متمرکز میشن..چند لحظه بعد اونچه رو که میبینم نفسمو تو سینه حبس میکنه،اشک تو چشام جمع میشه..این تویی پری من که با غوش باز منو به سوی خودت میخونی...پرییییییییی...........

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 10:58  توسط بیدل  | 

بسم خدای نازنین

سلام..

زحمت مشق ایندفعه منو خواجه عبدالله کشیدن..چه باحال هم دیکته میگفت بهم.

درضمن..ما که بلد نیستیم مثل دوستان قاط بزنیم..میشه گفت اینم یجور قاط زدنه..نهههه؟..

یارب زکرم بحال من رحمت کن   بر این دل ناتــــــوان من رحمت کن

در سینه ی دردمند من راحت نه   بر دیده ی اشکبار من رحمت کن

                                 ***********

بنمای ره که ره نماینده تویی     بگشای دری که در گشاینده تویی

زنگار غمان گرفت دل در بر من    بزدای دلم که دل زداِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِینده توِِِِِِِِِِِِِیی

                                ************

گر کافرم ای دوست مسلمانم کن    مهجور توام بخوان و درمانم کن

گردرخور ان نیم که رویت بینم     باری بسر کوی تو قربانم کن

                               *************

بیم است که از عشق تو رسوا گردم     دفتر بنهم گرد چلیپا گردم

گر تو زپی رهی مسلمان نشوی     من خود زپی عشق تو ترسا گردم

پ.ن:این اخری مخاطبش خدا نبودا!!!!!!!!..البته از دید من..چون خواجه که برا خدا میگه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 13:14  توسط بیدل  | 

دیدمت.......

بسم خدای مهربون

نه یکشنبه،نه سه شنبه

روزای فردو بی وفا

منو به تو نرسوندن

میون شنبه ها چهار

یه ربع ساعت عاشقی

یه ربع ساعت التهاب

سهم یه بیدل و پری

مثل یه رویا یه خیال

یه دنیا حرف تو یک  نگاه

یه دنیا حرف تو یک سلام

سلاااام بیدل تازه..خوبی؟..چه خبر؟..بالاخره پری تم دیدی..کی میگه پری ها رو نمیشه دید؟...دیدی که میشه..اره میدونم مثل یه رویا وخیال بود..هنوزم باورت نشده که دیدیش..واییییی..پریییییییی

اره دیدمش..مهربون و سبز..همون پری ارام وشاد خودم بود..وقتی چشام به دیدنش روشن شد..نفسم تو سینه م حبس شده بود..نمتونستم حرف بزنم..چقدر ناز بودی پری..دلم میخواست تا اخر دنیا بشینم فقط نگات کنم..تو بگی من گوش کنم..دلم میخواست دست رو صورتت بکشم..سرتو بزاری رو شونه هام...

خدااااااا چه سخت بود از تو جدا شدن..فقط یه ربع ساعت..چیزی با خودم نیاوردم..دلم که همیشه پیشت هست..حالا روحمم موند روی  همون نیمکتی که روش نشسته بودیم...

واییی خدای من..چه هدیه هایی برام اورده بودی..یه دل سرخ ونرم..یه جام که شراب عشق تورو باهاش سر بکشمو مست بشم..یه..نه دیگه بقیه رو نگم..

میدونم ،میدونم که این اولین واخرین دیدار ما نبود وانشالله نخواهد بود..یه روز مثل دلامون که یکی شدن..جسمامونم یکی میشن..دستای گرمتو تو دستای خسته خودم احساس میکنم...و با هم به خدا سلام میکنیم..اونروز روی ماه خدا رو بوسیدن خیلی لذت بخش تر میشه..

دعا می کنم که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطره های اشک نبينم وتو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هرگز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بوی بهار را دارد

هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم

جاده ها..درختا..خورشید خانوم که صورتمو با گرماش سوزوند..و خیلیای دیگه..از همه تون تشکر میکنم..

دوستت دارم پری من

 اینم دیدارمون از نگاه پری: http://www.aramlove12.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:25  توسط بیدل  | 

میبینمت؟

یاحق..خدا بهمرات!!!

تعجب نکنید..دارم از خودم خداحافظی میکنم..

سلاااااااااااااااااااااااااام!!!!!!!!

بازم تعجب؟..بابا دارم به خود تازه م سلام میکنم..اره مثل اینکه قراره تازه بشم..باچی؟..با یک نگاه..یه نگاه که خیلی وقته انتظارشو میکشم..نگاه به چی یا کی؟..کسی که دلم تو دلش اروم گرفته..کسی که بیدل اردبیلی با اون معنی پیدا میکنه..کسی که نگاش میکنم و از روش مشق مینویسم..مشق مهربونیش...مشق عشقی که تو دلم کاشته..یعنی میشه ببینمش؟..

سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۸۵...من خیلی سه شنبه هارو دوست دارم..فردا با همه فرداهای ۲۱ سال گذشته فرق میکنه..میتونه بهترین سه شنبه عمرم باشه..تو اردیبهشت ۸۵ میخوام اردیبهشت دلمو ببینم....یعنی روزای غریبی و دلتنگی چشام تموم میشه؟..

پری من..اگه هم ندیدمت..از هوا..از درختا...از پرنده ها..از.......خواهش میکنم بزارن از نگاه اونا ببینمت...میبینمت

پ.ن:من بلد نیستم شما بگین!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:8  توسط بیدل  | 

دوستت دارم...

دوستت دارم

اری دوستت دارم..برای کهکشان پرستاره چشمانت،برای آسمان ابی دلت،برای مهر همیشه سبز باغچه عشقت،و برای همه ی نداشته هایی که با داشتن تو خواهم داشت...و تنها هدیه ی من به تو قطره اشکی است که در هجر تو چشمانم را تر میکند.ماه را نگاه کن..مرا میبینی که چگونه دست لرزان من به سوی تو دراز شده وتو را میخواهد..مهربان من...

سردفتر عالم معانی عشق است

                                         سربیت قصیده ی جوانی عشق است

ای انکه خبر نداری از عالم عشق

                                          این نکته بدان که زندگانی عشق است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:50  توسط بیدل  | 

خدایا...

بسم الله الرحمن الرحیم...رحیم...رحیم...رحیم..
خدا یا..خدا جون من..تویی که بود و نبود منی،باهام قهری؟
دلم بدجوری گرفته،هرجارو نیگا میکنم جز تاریکی و ابهام چیزی نمیبینم...نمیبینم.
نمیخوای نیگام کنی؟..این منم ها،من.
میدونم هیچ وقت تواین 21 سالی که ازت عمر گرفتم بده خوبی برات نبودم.اره حق داری نیگاه نکنی،چیزی ندارم که ارزش تماشا کردن داشته باشه ..ولی یچیزو دارم...عشق، عشقی که وقتی نگاهش میکنم،وقتی با اشکام تمیزش میکنم، میتونم رد نور بجا مونده از تورو توش ببینم.
نمیخوای دست منو بگیری؟..به اسم اعظمت(؟) قسم میخوام بپرم..ولی کو پر پرواز؟..اینجوری منو بحال خودم بزاری بد ترم میشما،با زدن هم بیشتر تو زمین فرو میرم..میخوای چیزی از من باقی نمونه؟
خودت گفتی هرکس یه قدم بهت نزدیک بشه تو ده قدم(شایدم بیشتر)بهش نزدیک میشی.اصلا بگو ببینم این عشقی که من دارمو خودت بهم دادی؟..میخواستی باهاش عذابم کنی یا بکشیم طرف خودت؟..
بازم مثل همیشه ی مراحل زندگیم اینبارم سختترین راهو جلوم گذاشتی و باز هم منو بحال خودم رها کردی تا
توش بمونمو بسوزم...خدااااااااا..میخوام گریه کنم...گریه...
میگن تو سختیا و مشکلات به خدا توکل کنید..خودت اینو گفتی مگه نه؟..یعنی اگه همه چیرو بسپرم دست خودت نیگام میکنی؟..دستمو میگیری؟..من که جز تو کسی رو ندارم،دارم؟..
و بازم میگن وقتی دیدی همه درا بروت بسته س از دوروبریات..از ادمای خوب بخواه برات دعا کنن، خدا دعای اونارو میشنوه چون از زبون اونها که گناه نکردی..
اهای تویی که داری مشق منو خط میزنی..اره با توام..دعام میکنی؟..اگه میخوای این لطف رو در حق من بکنی
دعاتو بزار لای دو تا صلوات،بده دست فرشته ها برسونن دست خدا..
ببینم چیکار میکنیا...انشاءالله که بتونم جبران کنم...
 یا محمد(ص)..
یاحق..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:50  توسط بیدل  | 

اشک مهتاب

بسم الله ماه و ستاره و شب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه  از  آب
چو نوشیدیم از آن جام  گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 22:26  توسط بیدل  | 

بسم الله دلای شکسته

انگار تا همیشه باید

در پی چشمهای تو ستاره های جاده را رسوا کنم

وچه طولانی است

                   این شبهای بی ستاره ی جاده...   

خدایا

به هر که دوست میداری بیاموز که

عشق از زندگی کردن بهتر است

وبه هر که دوست تر میداری بچشان که

دوست داشتن از عشق برتر است..

              دوستت دارم پری من

                       بیدل تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 16:41  توسط بیدل  | 

من و پری

بسم الله بهار و سبزه

پاییز سالی که گذشت با همه ی ۲۰ پاییز گذشته ی من فرق داشت .برای اولین بار تو عمرم خورشید آسمون مه الود دلم از مشرق عشق طلوع کرد ...اره مشرق عشق..من عشقو شرقی میدونم .تابش خورشید شرقی با  ابر ها ی  سیاه دلم بارون محبتو مهون ترک های کویری دلم کردن و یه پری ارام و شاد  یه دونه ی سیب تو زمین سیراب از مهر دلم کاشت.

دونه جوانه زدُنهال شد.نهال بزرگ می شد و دل من کوچیک و کوچیکتر.درخت سیب ریشه هاش با دل خیس از عشق من سیراب می شد.همچنان که درخت قد می کشیدو به بار می نشست پری شیطون و بازیگوش از شاخه هاش بالا می رفت و هر از چند گاهی یکی از شاخه هاشو میشکوند.این شکستن ها تنه ی جوون درخت رو قطور تر و محکم تر میکرد.

چند وقت که گذشت دیگه از دل خبری نبود.درخت بود و سیب ...سیبای سرخ..سرخ تر از همه ی سیبایی که تا حالا دیده بودمو نداشتم..

دیگه نه منی وجود داشت و نه پری مهربون و شیطون...منو پری شده بودیم "ما"...چیه می پرسی چجوری؟...خوب جوابش ساد ه س:

تنه درخت از پری بود و ریشه هاش از من و میوه هاش:

میوه هاش "ما" بودیم...ما

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 13:21  توسط بیدل  | 

یکی بود یکی نبود

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی بود یکی نبود.......

غیر خدا و قصه گو هیشکی نبود

قصه گو راست میگفت،دروغ میگفت

قصه ی یه بیدلو برام میگفت

قصه اینجوری شروع میشد بزار بگم:

یه نفر دلش سیاه بود

با تاریکی اشنا بود

خودشو میکشت ولی باز

سر جای اولش بود

یه روزی خدا بهش گفت

اگه روشنی میخوای تو

برو اونجایی که میگم

خودتو بشور با اشکات

بعد بیا بهت بدم عشق

بپوشش برو تو اتیش

خودتو باهاش بسوزون

بعد که سوختی بیا پیشم

ادمه عشقو که پوشید

رفت تو آتیشو در اومد

اولش فکر کرد نسوخته

ولی بعد دیدش دلش نیست

جای دل یه غنچه ی عشق

تو یه گلدون از محبت

بیدله گلدونو برداشت

خوب که غنچه رو نیگاه کرد

نقش سیبو رو تنش دید

روی سیب یه قطره شبنم

روش نوشته بود..........

هاااااااا اگه گفتین روش چی نوشته بود؟.....

ادامه دارد......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:0  توسط بیدل  | 

دیگر من عاشق نیستم..

بنویس...

بنام دل...

می دانم سخت است نوشتن..برای تو که با نگاه و با دلت حرف میزنی..

چند صباحی ست مهری سبز تو را نمک گیر نگاهش کرده وتو چون در راه مانده ای مسکین نه روی ماندن داری و نه توان رفتن.

بگو..می شنوم...بلندتر بگو... تا مهر بشنود که برای ماندن امده بودی..امده  بودی تا دلت را با عشق بشویی دست گرم مهر را روی گونه های زردت به نرمی احساس کنی..

حس غریبی است...تو با تمام وجودت رویشی سبز را میزبانی .نمیدانم شکوفه ی لا شه ای گندیده چه خواهد شد..ایا شاپرکی سفید رغبتش را خواهد داشت؟...

روز ها از پی هم می آیند و میروند و تو همچنان مجروح زخمی اشنایی..زخمی که هیچگاه ارزوی التیامش را نمیکنی...زخم گل رز.

اری تو بی انکه متوجه خار باشی رز را چیده ای..واکنون که باغبان گلت را پس میگیرد  خارهای فرو رفته در دستت خود را نشان میدهند.

 اری تو با سرخی گلبرگهایش زنده بودی و دلت پر از بیدلی بود..ای کاش اسمان ابیت زرد نمی شد... و پرستوی عاشق خیالت زیر چنگال عقاب سیاه مرگ جان نمی داد.کاش قصه گو اینبار قصه را تحریف می کرد...و بجای یک اسمان غروب ...یک اسمان سپیده می نشست... ودر میان دل نوشته های یک معلم روایت عشقش نیز نوشته می شد.

ادامه بده..خسته نشو..بگو..می دانم دیگر حتی کلمات هم در زمستان احساست یخ می زنند و با کمترین تکانی خرد می شوند...اه..دیگر نگو..تو مسافری..برو و سلام مرا به شب برسان...برو  و مرا با تندیس تو خالی خود تنها بگزار...من می مانم و کالبد پوسیده ام میزبان مرداب می شود..باشد که مرداب من یاد پروانه و فرهاد و جنون را در خود دفن کند و دیگر کسی هوس سوختن و عزم بیستون نکند.

خداحافظت باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 11:38  توسط بیدل  | 

زندگی از نگاه من

زندگی چیبیده؟

من میگم:

زندگی جنگ سیاهه وسفید

این میون خاکستری رنگ امید

زندگی رنگین کمون دردهاست

انعکاس رنگهاش توی دله

زندگی حس غریب عاشقی

زندگی لحظه ی سبز یک نگاه

زندگی بازیای بچگیمون

زندگی شیطونیای اون زمون

زندگی رها شدن سبک شدن

با دوقطره اشک و یک سینه دعا

زندگی سوختنو ساختنه

مثل یک پروانه ی عاشق و شمع

زندگی اب و گلاب و اینه

شستن دل با یه کاسه عطر ناب

زندگی شهادت یه قاصدک

لحظه ی عروج یک روح بلند

زندگی گشودن یه پنجره دیدن باغ

یا که سر خوردن شبنم روی برگ

من به اینا میگم زندگی..نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:44  توسط بیدل  |