تبليغاتX
مشق شیدایی بیدل

مشق شیدایی بیدل

اینجا ایینه ی روح منه ..از بیدلی هایم مینویسم

او خواهد آمد...سحر نزدیک است

 

اي نام با صفاي تو ورد زبا ن  بيا




اي يــادگار خـاتـــم پيغمبــــران بيـــا                                اي منجــي يــگانه عصـر و زمان بيـا


جانهـا به لب رسيده ز هجــران روي تــو                            پــژمرده از فــراق تو پيـر و جوان بيا


چشمـــان به راه مانده به ديدار مقدمت                             اي جــاي پــاي تو شرف ديدگان بيـا


 دنيـا به زير چكمـه ي فرعونيــان دهــر                                 بهـر نجــات مـردم كـل جهــان بيـا


ظلم و فساد و جنگ و شرر شعله مي كشد                           از بهــر برقــراري امـن و امـان بيــا


من روز را به يـاد تـو،شب را سحـر كنـم                            اي نــام با صفــاي تـو ورد زبان بيـا


صد ها هــزار تشنـه و عاشـق چو قاسمي                         همـواره بيــقرار تـو اي مهربان بيـا

 

((اسماعيل قاسمي ))

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:3  توسط بیدل  | 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

نگار من كه به مكتب نرفت خط ننوشت         به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

 

شبى سنگين همه هستى را پوشيده، ومكه را سكوتى خرد كننده در ميان گرفته بود هيچ صدايى به گوش نمى رسيد مگر صداى نفسهاى شب، آميخته با همهمه نماز و نيايش كه از آن (بيت عتيق) بر مى خاست .

ماه روى پنهان كرده واز ديده ها غايب شده بود، بركرانه آسمان تيره و تار تنها سوسوى كم فروغ ستاره اى به چشم مى آمد كه هر دم كوههاى سربه فلك كشيده مكه مى توانست پرده اى به آن آويزد، كوههايى از سنگ برهنه كه به سان كوچه هايى سركش از ظلمتهاى فشرده دست به دست هم سپرده ،گردن فرازى مى كرد .

دنيا به خواب رفته بود غافل از آن مرد هاشمى كه اينك به غار پناه برده بود ودر آنجا غرق درياى تاملات خود بود و در آن ظلمت فراگستر وسنگين پرتوى از نور حق مى جست ودر خلوت آن غار همدمى با پرتوى هدايت و راحت وآسايش يقين را مى پوييد .

آن سوى ديگر، نه چندان دور از حراء شهر مكه خفته بود با خاطره روزگاران مجد و عظمت آئينى كه بت پرستى كور طومار آن رادر هم پيچييده بود و هر از گاهى لرزه انديشه بيدارى بر تن اين شهر مى افتاد والبته ديرى نمى پاييد كه در زير بار سنگين كابوسى كه همه هستى اش رادر بر گرفته بود آرام مى شد .

شهر براى آن مرد تنها كه در غار حرا با خود خلوت گزيده بود اهميتى باور نداشت وتنها او را مى ديد كه خود را ازشلوغى مكه كنار مى كشيد .

شب در خود فررفته بود، پيش از آنكه سپيده دم بدمد وپرتو نخستين خويش را بر قله ها، دامنه ها و دره ها بتاباند،ظلمت فراگستر را به روشنى بدل سازد ،با نخستين فروغ سپيده كه دل سياهى آن شب را شكافت وحى خطاب آسمانى «بخوان» بدو رسيد .

 

 اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا وربك الاكرم ،الذى علم بالقلم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:8  توسط بیدل  | 

مادر

در قانون خلقت، هرچه مقام آفريده اي بالاتر است، وظايف او هم سنگين تر مي شود. در اين ميان، زن که به عنوان انسان، جانشين خدا در زمين و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشري است، از مقام بلند و والايي برخودار است. آيت الله جوادي آملي، در مورد عظمت مقام مادر و وظايف او چنين مي نويسد: «يک سلسله مسئوليت هاي پرورشي به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سي ماه يک سري مسئوليت هايي دارد که مرد ندارد. در اين سي ماه که کودک مستقيماٌ از مادر تغذيه مي کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ يکي براي خود و ديگري براي کودک. آيا اين عظمت زن نيست؟ اين مسئوليتي نيست که ذات اقدس الهي به زن داده است که به زن فرمود: مسئوليت در حفظ انديشه ها، افکار و عقايد بيش از مرد است. تو مسئول دو نفري. از اين رو مواظب افکار و انديشه هايت باش؛ زيرا که بسياري از مسائل، از راه انديشه به فرزند مي رسد».

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 1:22  توسط بیدل  | 

ایران زیبای من(ویدئو)

پ.ن:به دیدنش میارزه..صبر کنید تا لود بشه.

پ.ن: کلاس کارمون داره بالا میره

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:46  توسط بیدل  | 

 
بهار شد در ميخانه باز بايد كرد
 
به سوى قبله عاشق نماز بايد كرد
 
نسيم قدس به عشاق باغ مژده دهد
 
كه دل ز هردو جهان بى نياز بايد كرد
 
كنون كه دست به دامان سرو مى نرسد
 
به بيد عاشق مجنون، نياز بايد كرد
 
غمى كه در دلم از عشق گلعذاران است
 
دوا به جام مى چاره ساز بايد كرد
 
كنون كه دست به دامان بوستان نرسد
 
نظر به سرو قدى سرفراز بايد كرد
 
پ.ن:با چند روز تاخیر سال نو مبارک.
پ.ن۲:شعر از امام خمینی(ره)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 20:43  توسط بیدل  | 

اربعین.........

اربعين

ما را كه غير داغ غمت ‏بر جبين نبود
نگذشت لحظه‏ اى كه دل ما غمين نبود

هرچند آسمان به صبورى چو ما نديد
ما را غمى نبود كه اندر كمين نبود

راهى اگر نداشت، به آزادى و اميد
رنج اسارت، اينهمه شور آفرين نبود

اى آفتاب محمل زينب، كسى چو من
از خرمن زيارت تو خوشه چين نبود

تقدير با سر تو مرا همسفر نمود
در اين سفر مقدر من غير از اين نبود

گر از نگاه گرم تو آتش نمى ‏گرفت
در شام و كوفه خطبه من آتشين نبود

گر شوق سر به چوبه محمل زدن نداشت
زينب پس از تو، زينب محمل نشين نبود

در حيرتم كه بى ‏تو چرا زنده مانده ام
عهديكه با تو بستم از اول چنين نبود

ده روزه فراق تو، عمرى به ما گذشت
يك عمر بود هجر تو، يك اربعين نبود

 

اللهم لك الحمد حمدالشاكرين
باز هم كبوتر دل در غربت كربلا آشيانه كرد و باز هم فرياد يا سيدالشهدا (ع) در ايران اسلامي طنين انداخت؛ اين‌جا در سرزمين شيعيان زهراي اطهر (س)، همه لباس عزا بر تن دارند، همه آمده‌اند تا بگويند يا زهرا (س) يا ام‌الحسنين (ع) ما را در غم فراق فرزند خود شريك بدان.
كاش آن روز ما در كربلا بوديم و به نام اسلام و در ركاب مولاي عشق حسين‌بن‌علي (ع) شمشير مي‌زديم.
يابن‌الحسن (عج) ما را جزء سربازان سپاهت بپذير؛ امروز در اربعين حسيني به نام سالار كربلا، قسم ياد مي‌كنيم كه هيچ‌گاه تو را تنها نگذاريم.
ياد شهداي كربلا گرامي باد.

براي شنيدن زيارت حضرت ابوالفضل (ع) در روز اربعين اينجا را کليک کنيد

 

منبع:مجله ی الکترونیکی روزانه
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:36  توسط بیدل  | 

روز جانباز...یا اباالفضل(ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم به پیشگاه جانبازان و پدر جانبازم

 

ایثار تکیه داده به دوش عصایتان

ایمان شکوفه ای به لب باصفایتان

گلدان ولو شکسته نشانی است از بهار

پیچیده عطری از شهدا در صدایتان

چیزی زیاد نیست اگر آسمان عشق

هر شب گل شهاب بریزد به پایتان

این لطف کوچکی است که هر روز صبح زود

خورشید ان یکاد بخواند برایتان

روز قیامت است و ابوالفضل امده است

تا از شما سوال کند ماجرایتان

جای سوال نیست که او خود حضور داشت

درگیر ودار حادثه ی کربلایتان

می پرسد از شما که شما پاسخش دهید

تا بشنود شکوه بلند صدایتان

پاسخ نمیدهید مبادا ریا شود

رازیست بین قلب شما با خدایتان

او با لبان تشنه ی خود بوسه میزند

برشانه های زخمی بی ادعایتان

شعر از علیرضا دهقانیان

خجسته زاد روز میلاد قمر بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس و روز جانباز مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 13:52  توسط بیدل  | 

عید اعظم مبارکت باد

به نام خدای محمد(ص)

 مبعث رسول مهربانی و رحمت

  رسول رستگاری وهدایت

نبی مکرم اسلام و بی رنگ ترین انسان زمینی

برتمامی پیروان ،عاشقان و شیفتگانش مبارک باد.

 

                                                                                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:48  توسط بیدل  | 

نهج البلاغه در شعر شاعران

                                    امام زمان (عج) و امیدواری به آینده

اَلاوَاِن من اَدرَکَها منا یسری فیها بسراجٍ منیرٍ ویحذو فیها علی مثال الصالحین

خطبه 150/3

(آگاه باشید!همانا یکی از ما اهل بیت(ع) در آینده در امواج حوادث  با چراغی درخشنده راه می پیمایدو با راه و رسم صالحان و پاکان عمل می کند)

حافظ:

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مهرو     باز آیدو از کلبه ی احزان بدر آیی

خاقانی:

شیطان شکند ادم و دجال کشد مهدی       چون ادم و مهدی باد انصار تو عالم را

                                     **************

مهدی دجال کش آدم شیطان شکن       موسی دریا شکاف احمد جبریل دم

مولوی:

تو یوسف جمالی و چشم خلق بسته         نظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان

شهریار:

پیر کنعانم و گردم بسر چاه فراق       بو که آن یوسف گلپیرهن اید بیرون

بوی پیراهن آن یوسف گمگشته بیار       تا که یعقوب ز بیت الحزن آید بیرون

فدایی شیرازی:

ای وارث شیر خدای ای حق پرست حق نمای        دست خدایی برگشا در هم شکن اصنام را

ضیا ء اصفهانی:

مهدی غایب آن که زد دجال فتنه ام    در زیر چتر معدلت خود امان دهد

ای شه برون خرامی اگر ذوالفقار تو      رونق به دین خاتم پیغمبران دهد

ناصر خسرو:

بر جان من چو نور امام زمان بتافت        لیل السرار بودم و شمس الضحی شدم

حافظ:

                مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید       که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:50  توسط بیدل  | 

قتل الحسین بکربلا

و اسرع فرسک شاردا الي خيامک قاصدا محمحما باکيا


و اسب تو شيون کنان از تو دور شده شيهه کشان و گريه کنان به قصد خيام حرم سرعت گرفت ...


فلما رأين النساء جوادک مخزيا ، و نظرن سرجک عليه ملويا ، برزن من الخدور ناشرات الشعور علي الخدود لاطمات الوجوه سافرات ، و بالعويل داعيات ، و بعد العز مذللات ، و الي مصرعک مبادرات

همينکه بانوان حرم ، اسب تو را ، بلا زده و خواري رسيده ديدند ، و زين تو را بر آن واژگونه يافتند ، از پس پرده ي خيمه ها بر آمدند در حاليکه گيسوانشان را بر چهره پريشان ساخته و نقاب از چهره انداخته و سيلي بر صورتهايشان ميزدند ، و با صداي بلند گريه ميکردند ، و ناله و فرياد کنان تو را ميخواندند

آنان بعد از عمري عزت ، به ذلت و خواري گرفتار شده بودند و به سوي قتلگاه تو ميشتافتند ...

و الشمر جالس علي صدرک ، و مولغ سيفه علي نحرک ، قابض علي شيبتک بيده ، ذابح لک بمهنده قد سکنت حواسک و خفيت انفاسک


و رفــــــــــــــــــــع علي القـــــناه رأســــــک


در حاليکه شمر بر روي سينه ي تو نشسته بود و شمشير تشنه اش را بر گلوگاه تو نشانده از خون گلويت سيراب ميکرد با دست پليدش محاسن شريف تو را گرفته بود و با شمشير تيزش سر از بدنت جدا ميکرد ...


حواست از حرکت باز ايستاد ، و نفسهاي شريفت نهان گشت ،


و ســـر مـبارکت بــر فــراز نيــزه بــالا رفـــت


زيارت ناحيه مقدسه


سر آفتاب را بريدند و دو دست ماه را ...


 زينب ماند و نماز کسوف آفتاب و خسوف ماه خود

http://mohrem.parsiblog.com/منبع

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 23:58  توسط بیدل  | 

یا زینب کبری(س)

 

زینب آیا سر به محمل می زند ؟.... کاروان را زخمه بر دل می زند ؟

ای پرستار پرستوهای من .... مرهم زخم تکاپوهای من

ای زبان صدق و تصدیق صفا .... اولین بیمار چشمت مصطفی

عصمت زهرا ، عزیز مرتضی .... در تو جاری رستخیز مرتضی

عصر عاشورا علم دردست توست .... کرسی و لوح و قلم در دست توست

غنچه ها را گرچه پرپر کرده ام .... کوله بارت را سبک تر کرده ام

ظهر عاشورا که زیر خنجرم .... دست بگشا ، سایه افشان بر سرم

می سزد گر نی نکته پردازی کند .... در نیستان ، آتش اندازی کند

صبر کن ، نی از نفس افتاده است .... ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه .... در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر .... تا بگوید سرّ بیعت با غدیر

تا قلم لب بر مرکب می زند .... بوسه بر جا پای زینب می زند

می گذارد سر به صحرای جنون .... می نگارد نقشی از دریای خون

می کشد آه از نهادی سوخته .... از ضمیر خیمه ای افروخته

کربلا می مرد اگر زینب نبود .... شیعه می پژمرد اگر زینب نبود

  « مرحوم محمد رضا آغاسی »

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 11:19  توسط بیدل  | 

کرامات رضوی

با كدامين نگاه
 

  • زهرا منصوري از خرم آباد تنكابن

  • نوع بيماري: فلج تمام بدن

  • تاريخ شفا 13 مرداد 1366

نه كار يك روز دو روز است، و نه ماه و دو ماه، و نه حتي يكسال و دوسال. صحبت يك عمر است. يعني مي شود انتظار داشت كه او، يك عمر، اين وضعيت را تحمل كند و دم برنياورد؟
نه، توقع بزرگي است، من نبايستي چنين انتظاري از او داشته باشم، او هنوز جوان است، و همسري سالم و خوب مي خواهد. زني كه وقتي او از كار روزانه اش برميگردد، تمام اتاقها را تميز كرده باشد. چاي دم كرده و ناهارش آماده باشد و وقتي در زد، به استقبالش برود، و با خوش رويي در به رويش بگشايد. برايش چاي بريزد، و تا او چايش را بنوشد، سفره را انداخته و بساط ناهار را مهيا كرده باشد، و هنگامي كه شوهر از او مي پرسد: ناهار چي داريم؟ زن به رويش لبخند بزند، و بگويد همون غذايي رو كه دوس داري، و شوهر هر دودستش رامحكم به هم بكوبد، و با خوشحالي بگويد: آفرين به همسر خوب و باوفايم اما حالا چي؟
با كدام پا، همراش بشوم؟ با كدام دست، هميارش باشم، با كدام كلام، همزبانش گردم، با كدام ….؟!
نه، من نبايد از وي متوقف باشم كه به پايم بماند تا پير شود. آخر تاكي تحمل خواهد كرد، يك سال؟ ده سال … بالاخره خسته خواهد شد و من بايد قبل از آن تكليفم را با او روشن كنم، بايد حرف دلم را برايش بگويم. او نبايد به درد من بسوزد، خرد شود و بميرد. من نبايد انتظار داشته باشم كه او يك عمر، تر و خشكم كند، اين سو و آن سويم ببرد، زندگي اش را به پايم تباه كند، و من حتي زبان تشكر از او را هم نداشته باشم.
بايد از او بخواهم رهايم كند، طلاقم بدهد، و خودش را از زير بار مسئوليت من خلاص كند.
من به او خواهم گفت همين امروز، وقتي از اداره برگردد، همه حرفهايم را به او خواهد زد. اما با كدام زبان؟ من كه تكه گوشتي بيش نيستم، بي هيچ تكان و حركت، بي هيچ ثمر و اثر. نه حتي دستي كه بنويسم. تنها، بار سنگيني هستم كه بر دوش او آويزانم و بس، … بيچاره شوهرم.
چرا بايد درد لاعلاج مرا تحمل كند؟ چرا بايد به پاي من بسوزد و ذوب شود؟ آه، چگونه برايش بگويم؟ آه، چگونه سازم كه ديگر نمي خواهم باري بر دوشش باشم؟ آه، اگر زبان مي داشتم …
همه چيز به يكباره اتفاق افتاد. عباس در تراس خانه نشسته بود و انوار غروب را به چشم مي كشيد، كه ناگهان دردي به پهلوي راستم خيزيد، تنم به رعشه افتاد و بي اختيار جيغ كشيدم. عباس به سرعت به سويم دويد، و من شنيدم كه از زمين بلند كرد، وقتي به هوش آمدم، در بيمارستان بودم. خواستم برخيزم، اما گويي مرا به تخت دوخته بودند. عباس با همان چهره نگران و آشفته، جلو دويد و تا مرا بهوش ديد، فرياد زد:
خانم پرستار …. خانم پرستار … بهوش امد.
پرستاري به درون آمد، و به دنبال او، پدر و مادر پيرم با چشماني پر از گريه.
خواستم سلام كنم، ولي زبانم در دهانم قفل شده بود. تنها گريه بود كه به كمكم آمد، و اشك مرهم درد و رنجم شد.
گريستم، شوهرم دستان بي رمق و بي حسم را درون دستانش گرفت و آرام همراه من گريست و بعد گفت:
غصه نخور! خوب مي شي و من هم همين تصور را داشتم، هرگز به باور نمي آمد كه فلج شده باشم، و ديگر هيچ وقت قادر به حرف زدن و تكان خوردن نباشم.
روزها گذشت و من، نه توان حركت يافتم و نه قدرت كلام.
از بيمارستان مرخصم كردند، به خانه آمدم بي آنكه تغييري در حالتم حاصل شده باشد همان گونه لس و بي حس و بي زبان. همه دورم را گرفتند. پدر، مادر، برادرها، خواهرها، و همه قوم و خويشها.مادر يكريز مي گريست.
چشمه اشكش هنوز خشك نشده بود. مدام از امام، طلب حاجت داشت، حاجتش شفاي من بود. بيچاره مادر، نمي دانست كه دخترش مرده است. مرده اي كه فقط نفس مس كشد، اي كاش آن را هم نمي كشيد. كم كم دور برم خالي شد. برادرها و خواهرها رفتند. قوم و خويشها طلب شفا كردند و مرا به خدا واگذاشتند.
پدرم رفت و تنها مادرم بود كه هنوز بر بالينم مي گريست بيچاره مادرم تا كي مي توانست تحمل كند؟ تا كي ميتوانست بر بالينم بگريد؟ آيا مي توانست همه زندگي خودش را رها كند و ب من بپردازد؟ نه، نه او مي توانست، و نه من چنين انتظاري از او اشتم. چند روز بعد شوهرم ضمن تشكر از و خواهش كرد تنهايمان بگذارد و مادر كه مي رفت هنوز مي گريست.
نگاهش را به نگاهم دوخت و آرام زمزمه كرد: معالجت مي كنم زهرا، حتي اگه شده همه زندگيمو خرجت مي كنم.
با تنها سرمايه ام، با نگاه از او تشكر كردم. و با اشاره عكسي را كه در اوايل ازدواجمان در مشهد گرفته بوديم، نشانش دادم. مي خواستم به اين وسيله به او بفهمانم كه مرا به زيارت آقا ببرد تا شفايم را از آن حضرت تمن كنم.
نگاهش را از من به عكس برگرداند، و من بستري اشك را درچشمانش ديدم. باريكه اي از آن، برشيار صورتش راه گرفت و در سياهي ريش انبوهش گم شد، و من صدايش را شنيدم كه از زمزمه به دعا برخاست.
يا ابالحسن يا علي ابن موسي الرضا، يا بن رسو ا… يا سيدنا و مولانا،انا توجهنا، وستشفعنا و توسلنا بك الي ا… و قدمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند ا… اشفع لنا عندا…
من نيز با او، در دل، هم دعا شدم، و توسل به حضرت جستم.
صداي چرخش كليد در قفل، تفكراتم را شكست، در، بر پاشنه چرخيد، عباس ميان دو لنگه هويدا شد. تبسمي به صورتش نشست و آرام گفت: فردا عازميم. انشاء ا… كه دست خالي بر نمي گرديم.
بعد بليتي را از جيبش درآورد و جلوي صورتم گرفت و گفت: به هر زحمتي بود بليت مشهد رو گرفتم. از اداره هم دوازده روز مرخصي گرفتم، دو روز براي رفت و برگشت، ده روز هم قصد زيارت آقا، خوبه؟ باسر جواب مثبت دادم و با اشك ديده از او تشكر كردم. باران اشك چشمانم را پر كرد، و تصور عباس در امواج نگاهم گم شد، زيرا جز با زبان اشك و نگاه نمي توانستم با او حرف بزنم.
در نگاهم، پروا كبوتران حرم است، و بر گوشهايم نجوايي، عاشقانه و دردمند. عباس، دخيلم بسته و خود به حاجتمندي به حرم رفته است. تشنه ام. عطف به جام افتاده و داغ آن بر لبهايم، و من عاجزم از واگويي نياز، نگاهم را به اطراف مي سايم.
آن سوتر، سقاخانه، روبرو با نگاهم، ايستاده است، پايدار و لب تشنگان عطش به آب گوارايش مي سپارند و سيركام دور مي شوند.
آه اگر مي توانستم و بر پاهايم تواني بود، تا آن سو مي دويدم و ظرف سقاخانه را لبالب آب مي كردم، يك نفس سر مي كشيدم و عطشم را، به سردي گوارايش مي سپردم، بعد ظرفها را يكايك پر از آب مي كردم و به هر دخيل بسته عاجزي كه ياراي حركتش نبود، آب مي دادم اما، افسوس … افسوس كه خود نيز حلقه اي از همان سلسله ام.
در كنار سقاخانه، نگاهم به روي آقايي مي ايستد كه گويي با اشاره با من سخن مي گويد. اما چه مي گويد؟
نمي دانم، راه دور است و من از اشاره اش چيزي نمي فهمم. نزديكتر مي آيد حالا با وضوح او را مي بينم. چهره اي متبسم و نوراني است.
شالي سبز بر شانه انداخته و كاسه اي در دست دارد. كاسه اي لبالب آب، آن را به سوي من دراز مي كند و لبانش به آرامي تكان مي خورد.
آب ….
دستهايم را به سويش دراز مي كنم. او فاصله دارد و دست من كوتاه، تبسمي بر لبانش مي نشيند، صدايش به گوشم مي رسد كه مي گويد: برخيز! آب را براي تو آورده ام، بگير.
و من بر مي خيزم، به طرفش مي روم، روبرويش مي ايستم و آب را از دستش گرفته، باعجله و لاجرعه سر مي كشم و سيراب مي گويم:
… يا امام رضا …
فرياد مي كشم و به سوي حرمش مي دوم. او را پيدا نمي كنم. بر مي گردم. عباس را مي بينم كه از حرم بيرون آمده و نگران، بجاي خالي من در كنار پنجره فولاد خيره مانده است. كبوتران حرم از فراز گنبد امام، بال مي گيرند و در آبي بيكران آسمان رها مي شوند. من نيز بسان آنها، بال گرفته و پرواز مي كنم. سبكبال و رها. نقاره خانه، همنوا با سرور من، به صدا در مي آيد … و شادي بي پايان مرا به گوش همگان مي رساند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 11:11  توسط بیدل  | 

سوره مبارکه ی مزمل

  • سورة المُزَّمِلِ
    مکی

    مزمل [گلیم به خود پیچیده] آیه اول را که می‏خوانیم، با این تعبیر به پیامبر خطاب شده، آن هنگام که در اول بعثت، مشرکان در «دار الندوة‏» دعوتش را نپذیرفتند و در فکر توطئه بر ضد او بودند. پیامبر غمگین و آزرده به خانه رفت و خوابید. اما سروش خدائی اینگونه نوازشش داد و او را به «برخاستن‏» و عبادت شبانه، و کمک گیری از نیایش و تلاوت قرآن، و مقاومت در برابر حرفها و مخالفتهایشان دعوت کرد، و از آن حضرت، در برابر برخوردهای سرد و بی مهری‏های اهل مکه، حمایت نمود در آیه آخر، دستوری مبنی بر نیایش شبانه و تلاوت قرآن به پیامبر می‏دهد. این سوره با 20 آیه در مکه نازل شده است. (اوائل بعثت). این سوره با 20 آیه در مکه نازل شده است. (اوائل بعثت).

  • بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ  
  • مزمل : يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ   ﴿ 1 ﴾     جزء 29  

    به نام خداوند بخشنده بخشایشگر اى جامه به خود پیچیده!

    In the name of Allah, the Beneficent, the Merciful . O thou wrapped up in thy raiment!


  • مزمل : قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلاً   ﴿ 2 ﴾     جزء 29  

    شب را، جز کمى ، به پاخیز.

    Keep vigil the night long, save a little


  • مزمل : نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً   ﴿ 3 ﴾     جزء 29  

    نیمى از شب را، یا کمى از آن کم کن ،

    A half thereof, or abate a little thereof


  • مزمل : أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً   ﴿ 4 ﴾     جزء 29  

    یا بر نصف آن بیفزا، و قرآن ر ابا دقت و تامل بخوان ،

    Or add (a little) thereto and chant the Quran in measure,


  • مزمل : إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْکَ قَوْلاً ثَقِيلاً   ﴿ 5 ﴾     جزء 29  

    چرا که ما بزودى سخنى سنگین به تو القا خواهیم کرد.

    For We shall charge thee with a word of weight.


  • مزمل : إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِيلاً   ﴿ 6 ﴾     جزء 29  

    مسلما نماز و عبادت شبانه پا برجاتر و با استقامت تر است.

    Lo! the vigil of the night is (a time) when impression is more keen and speech more certain.


  • مزمل : إِنَّ لَکَ فِي النَّهَارِ سَبْحاً طَوِيلاً   ﴿ 7 ﴾     جزء 29  

    و تو در روز تلاش مستمر و طولانى خواهى داشت.

    Lo! thou hast by day a chain of business.


  • مزمل : وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً   ﴿ 8 ﴾     جزء 29  

    و نام پروردگارت را یاد کن و تنها به او دل ببند.

    So remember the name of thy Lord and devote thyself with a complete devotion


  • مزمل : رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَکِيلاً   ﴿ 9 ﴾     جزء 29  

    همان پروردگار شرق و غرب که معبودى جز او نیست ، او را نگاهبان و وکیل خود انتخاب کن ،

    Lord of the East and the West; there is no God save Him; so choose thou Him alone for thy defender


  • مزمل : وَاصْبِرْ عَلَى‏ مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً   ﴿ 10 ﴾     جزء 29  

    و در برابر آنچه( دشمنان )مى گویند شکیبا باش و بطرزى شایسته از آنان دورى گزین.

    And bear with patience what they utter, and part from them with a fair leave taking.


  • مزمل : وَذَرْنِي وَالْمُکَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَمَهِّلْهُمْ قَلِيلاً   ﴿ 11 ﴾     جزء 29  

    و مرا با تکذیب کنندگان صاحب نعمت واگذار، و آنها را کمى مهلت ده ،

    Leave Me to deal with the deniers, lords of ease and comfort (in this life); and do thou respite them awhile.


  • مزمل : إِنَّ لَدَيْنَا أَنکَالاً وَجَحِيماً   ﴿ 12 ﴾     جزء 29  

    که نزد ما غل و زنجیرها و( آتش )دوزخ است ،

    Lo! with Us are heavy fetters and a raging fire,


  • مزمل : وَطَعَاماً ذَا غُصَّةٍ وَعَذَاباً أَلِيماً   ﴿ 13 ﴾     جزء 29  

    و غذایى گلوگیر، و عذابى دردناک ،

    And food which choketh (the partaker), and a painful doom


  • مزمل : يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ وَکَانَتِ الْجِبَالُ کَثِيباً مَّهِيلاً   ﴿ 14 ﴾     جزء 29  

    در آن روز که زمین و کوهها سخت به لرزه درمى آید، و کوهها( چنان در هم کوبیده مى شود که )به شکل توده هایى از شن نرم در مى آید.

    On the day when the earth and the hills rock, and the hills become a heap of running sand.


  • مزمل : إِنَّا أَرْسَلْنَا إِلَيْکُمْ رَسُولاً شَاهِداً عَلَيْکُمْ کَمَا أَرْسَلْنَا إِلَى‏ فِرْعَوْنَ رَسُولاً   ﴿ 15 ﴾     جزء 29  

    ما پیامبرى به سوى شما فرستادیم که گواه بر شماست ، همان گونه که به سوى فرعون رسولى فرستادیم.

    Lo! We have sent unto you a messenger as witness against you, even as We sent unto Pharaoh a messenger.


  • مزمل : فَعَصَى‏ فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ فَأَخْذْنَاهُ أَخْذاً وَبِيلاً   ﴿ 16 ﴾     جزء 29  

    (ولى )فرعون به مخالفت و نافرمانى آن رسول برخاست ، و ما او را سخت مجازات کردیم.

    But Pharaoh rebelled against the messenger, whereupon We sealed him with no gentle grip.


  • مزمل : فَکَيْفَ تَتَّقُونَ إِن کَفَرْتُمْ يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيباً   ﴿ 17 ﴾     جزء 29  

    شما( نیز )اگر کافر شوید، چگونه خود را( از عذاب الهى )بر کنار مى دارید؟ !در آن روز که کودکان را پیر مى کند،

    Then how, if ye disbelieve, will ye protect yourselves upon the day which will turn children grey,


  • مزمل : السَّماءُ مُنفَطِرٌ بِهِ کَانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً   ﴿ 18 ﴾     جزء 29  

    و آسمان از هم شکافته مى شود، و وعده او شدنى و حتمى است.

    The very heaven being then rent asunder. His promise is to be fulfilled.


  • مزمل : إِنَّ هذِهِ تَذْکِرَةٌ فَمَن شَاءَ اتَّخَذَ إِلَى‏ رَبِّهِ سَبِيلاً   ﴿ 19 ﴾     جزء 29  

    این هشدار و تذکرى است ، پس هر کس بخواهد راهى به سوى پروردگارش برمى گزیند.

    Lo! This is a Reminder. Let him who will, then, choose a way unto his Lord.


  • مزمل : إِنَّ رَبَّکَ يَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنَى‏ مِن ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذِينَ مَعَکَ وَاللَّهُ يُقَدِّرُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ عَلِمَ أَن لَن تُحْصُوهُ فَتَابَ عَلَيْکُمْ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرآنِ عَلِمَ أَن سَيَکُونُ مِنکُم مَّرْضَى‏ وَآخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضْلِ اللَّهِ وَآخَرُونَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ وَأَقِيمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِکُم مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ هُوَ خَيْراً وَأَعْظَمَ أَجْراً وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ   ﴿ 20 ﴾     جزء 29  

    پروردگارت مى داند که تو و گروهى از آنها که با تو هستندنزدیک دو سوم از شب یا نصف یا ثلث آن را به پا مى خیزند،خداوند شب و روز را اندازه گیرى مى کند، او مى داند که شما نمى توانید مقدار آن را( به دقت )اندازه گیرى کنید(براى عبادت کردن)، پس شما را بخشید، اکنون آنچه براى شما میسر است قرآن بخوانید .او مى داند بزودى گروهى از شمابیمار مى شوند، و گروهى دیگر براى به دست آوردن فضل الهى(و کسب روزى )به سفر مى روند، و گروهى دیگردر راه خدا جهاد مى کنند( و از تلاوت قرآن باز مى مانند)، پس به اندازه اى که براى شما ممکن است از آن تلاوت کنید و نماز را برپا دارید و زکات بپردازید و به خدا > قرض الحسنه < دهید =[در راه او انفاق نمایید]و( بدانید )آنچه را ازکارهاى نیک براى خود از پیش مى فرستید نزد خدا به بهترین وجه وبزرگترین پاداش خواهید یافت ، و از خدا آمرزش بطلبید که خداوند آمرزنده و مهربان است.

    Lo! thy Lord knoweth how thou keepest vigil sometimes nearly two thirds of the night, or (sometimes) half or a third thereof, as do a party of those with thee. Allah measureth the night and the day. He knoweth that ye count it not, and turneth unto you in mercy. Recite, then, of the Quran that which is easy for you. He knoweth that there are sick folk among you, while others travel in the land in search of Allah's bounty, and others (still) are fighting for the cause of Allah. So recite of it that which is easy (for you), and establish worship and pay the poor due and (so) lend unto Allah a goodly loan. Whatsoever good ye send before you far your souls, ye will surely find it with Allah, better and greater in the recompense. And seek forgiveness of Allah. Lo! Allah is Forgiving, Merciful.

    منبع:dat.ir
  • + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 18:11  توسط بیدل  |